تبليغاتX
... سه نقطه



نویسنده : هومن ; ساعت 16:39 روز

سلام...! ( این نگار منو می کشه )

اول از همه از رجای عزیز به خاطر توجه و کمکشون به خودم تشکر می کنم . خیلی کمکم کردن .

دوم اینکه من چرا آدم نمی شم ؟؟؟؟ یکی نیس به من بگه آخه چرا آدم نمی شم ؟ این همه بار پاک شده مطلبام بازم یاد نگرفتم اول توی ورد پد بنویسم بعد اینجا بزارم . دو ساعت چرت و پرت نوشتم همشون پاک شدن . خوب منم دیگه نمی نویسم .

فقط بگم که امروز از صبح تا الان همه اش بدبختی کشیدم . فکر می کنم من ماهی یه روز بدبختی داشته باشم . امروز صبح که قرار گذاشتیم بریم پارک با بچه ها خواب موندم . چهارشنبه هم سالن مسابقه داشتیم نرفتم .  فکر کنم فردا که برم سر تمرین با آمبولانس برمی گردم خونه .

امروز ظهر هم رفته بودم بیرون یه مقدار منتظر واستادم تا خیابون خلوت شه برم اونطرف دیدم یه صندوق صدقه کنارمه . دست کردم تو جیبم یه سکه انداختم تو صندوق تا افتاد تو دیدم ای داد بیداد . کلید در خونمونو اشتباهی انداختم .

چهارشنبه هم با بچه ها می خواستیم سوار اتوبوس بشیم . یکی از دوستام پشت یک بلیط رو چسب نواری زده بود داد به راننده اتوبوسه . رانندهه یه فشار نرم آورد دید بلیطه پاره نشد . یک فشار محکم تر آورد بازم پاره نشد محکم محکم کشید چسبه کش اومد .  بعد دوستم یه بلیط سالم داد به یارو . رانندهه می خواست پرتمون کنه از ماشین بیرون .

خیلی چیزی نوشته بودم ولی چون همشون پرید دیگه نمی نویسیم .

بریم سر داستان :

دو سه هفته اس همه فکر و ذکرم مشغوله کار روانشناسیمه . واسه همین نمی تونم زیاد واسه این داستان وقت بزارم . امروز هم جلسه دارم باید کارو تموم می کردم ولی نشد . یه مقدار دیگه ازش مونده .

یه تشکر کامل و خیلی بزرگ که همه لغات مربوط به تشکرو در بر داشته باشه از رجای عزیز می کنم که همه چیزو از اول تا آخر ( حتی چیزایی که خودم یادم نمونده بود ) رو به من گوشزد کردن و اشکالات کتاب رو هم گفتن . خیلی مرسی

دیگه به بزرگی خودتون ببخشید اگه این فصل یه مقدار کوتاهه . فقط بگم که داستان دیگه رسیده به آخراش . سه یا چهار  فصل دیگه تمومه .البته وقتی داستانو شروع کردم فکر می کردم ۱۷ فصل بشه ولی الان ۱۵ یا ۱۶ فصل میشه .

بریم سراغ فصل دوازدهم . به بزرگی خودتون ببخشید.

فصل دوازدهم:
یک هفته از مرگ چارلی می گذشت و در طی این مدت اتفاقات زیادی به وقوع پیوسته بود . از جمله اینکه سالی خودش را به مسئولین مدرسه نشان داده و زنده بودن خود را آشکار کرده بود . اکنون اتاق چارلی در مدرسه به سالی  واگذار شده بود و او از نزدیک و بسیار راحت تر از گذشته با جیمز ارتباط برقرار می کرد . سالی با چند سوال کوچک به لیندا و استیو اعتماد کرده و به جیمز اجازه داده بود تا تمام وقایع را برای آندو تعریف کند .
مدرسه دیگر حالت سابق را نداشت . اکنون بسیاری از دانش آموزان از قدرت جیمز و اینکه او یکی از ارباب های سه گانه است اطلاع داشتند . از آن طرف گری نیز نام خود و پدرش را به عنوان همراه وارد ابررایانه کرده بود تا دو ارباب از سه ارباب که روزی جهان را به ویرانی خواهند کشاند مشخص شوند .
سالی بسیار راحت تر و بیشتر با جیمز ارتباط برقرار می کرد و تقریبا در تمام اوقاتی که جیمز در کلاس نبود با او به صحبت می پرداخت . آنها هر شب همدیگر را ملاقات کرده و به مرور خاطرات جرج ، پدر جیمز می پرداختند ، خاطراتی که به عقیده سالی می توانست برای جیمز یک امتیاز که گری از آن محروم است باشد . علاوه بر این سالی آموزش فنون رزمی و سرعت عکس العمل را به جیمز آموزش می داد . آموزش هایی که باعث می شد او در سطح یک دانش آموز 16 ساله عمل کند . سالی هر روز با او مبارزه می کرد و چیزهای جدیدی به او می آموخت . او هیچ توجهی به خستگی بدنی جیمز نشان نمی داد .
امتحانات پایان ترم دانش آموزان نیز نزدیک شده بود اما جیمز هیچ اهمیتی به آنها نمی داد . او یکی از ارباب ها بود . پس هیچ احتیاجی به امتحانات نداشت. یا کشته می شد و یا ارباب دنیا . 
                                                                                      *****
گری به ساعتش نگاه کرد . پانزده دقیقه از نیمه شب گذشته بود اما او هنوز بیدار بود و با پدرش برای ربودن جیمز نقشه می کشید .  آنها در غاری تاریک و درمیان عده از زیر دستانشان ملقب به سایه سیاه ایستاده بودند . کاغذ های مچاله شده سیاهی در اطراف میز کنار آنها افتاده بود که بر روی هم آنها نقشه مدرسه هک شده بود .
- چارلی کشته شده پدر. ما نمی تونیم وارد مدرسه بشیم .
- تو باید جیمزو بکشی .
- من نمی تونم . اون برادرمه .سیزده سال با اون زندگی کردم.
- این حرفا رو ولش کن پسر . اگه بخوای اینقدر احساساتی باشی هیچ شانسی برای ارباب شدن نداری .
چارلی دیگر جوابی نداد . از اینکه پدرش او را ضعیف تصور می کرد عصبانی بود . پدرش هیچ شباهتی با آنجه در ذهنش مانده بود نداشت .
- آماده شو ، امشب دوباره برمیگردیم مدرسه .
گری سرش را به نشانه مثبت تکان داد .با اینکه هیچ تمایلی به انجام اینکار نداشت اما مجبور بود برای اینکه خودش را ضعیف جلوه ندهد این کار را انجام دهد .
کیلومترها دور تو از آن غار تاریک و بزرگ ، مدرسه ای در دل جنگلی بزرگ قرار داشت که در یکی از اتاق های آن پسری به صحبت با عمویش نشسته بود .
- پدرت توی این سیزده سال خیلی تغییر کرده .اون سنگ دل شده ... واقعا سنگ دل شده . اون از شیطانی ترین راه ها برای به خدمت در آوردن تو استفاده کرده اما تو موفق شدی در مقابلش مقاومت کنی.  تنها مشکل تو اینه که خودتو دست کم می گیری.
جیمز به یاد لیندا افتاد . قبل از کریسمس او نیز به جیمز گفته بود خودش را دست کم می گیرد .
- ... تو زندگی سختی رو در پیش داری جیمز . باید با خیلی چیزا روبه رو بشی و با خیلی از سختی ها کنار بیای . ممکنه یه روز من کشته بشم و تو مجبور بشی تنها با اونا مبارزه کنی . اینا رو واسه اون موقع می گم . هیچ وقت فکر خودکشی رو به ذهنت راه نده . تو با خیلی مشکلات روبه رو میشی و ممکنه هر روز آرزوی مرگ بکنی اما هیچوقت خودکشی نکن . اگه خودتو دستکم نگیری پیروز میشی .
- من هیچوقت ...
- فقط بهت گوشزد کردم . خیلی ها مراقب تو هستن . تقریبا ده تا محافظ خیلی قوی داری که هر جا میری پشت سرتن . لازمه بدونی که تا به حال 2 نفر بهت حمله کردن تا بکشنت اما نتونستن به ده متری تو نزدیک بشن .
- ولی من چیزی حس نکرم .
سالی لبخند زد . دیگر از ریش و موهای نامرتب او خبری نبود . او موهایش را کوتاه و ریش هایش را تراشیده بود تا دیگر هیچ کس از ظاهر مهربان او نترسد .
- اونایی که برای مراقبت از تو گذاشتیم خیلی قدرتمند هستند .
آنها تا ساعت بعد به تمرین آموخته های جیمز پرداختند و سرانجام جیمز موفق شد اجازه استراحت را از سالی بگیرد . از اتاق بیرون آمد و آرام آرام به سمت خوابگاه پیش رفت . حسرت چند ساعت استراحت و دراز کشیدن در تختی نرم و بلند او را تا مرز دیوانگی برده بود . دیگر از اینکه در ساعات بعد از خاموشی در راه رو ها قدم بزند ترسی نداشت . هیچ قانونی برای جیمز راکسون در مدرسه وجود نداشت .
انگشت شست دست راستش را بر روی مربع کوچکی گذاشت و در خوابگاه را باز کرد . می خواست بر روی تخت دراز بکشد اما حسی او را وسوسه می کرد که قبل از خواب از پنجره بیرون را نگاه کند .
پشت پنجره رفت و آن را باز کرد. وزش باد بر صورتش به او حسی لذت بخش می داد . اما این حس لذت بخش چندان دوامی نیاورد . چندین سایه سیاه پوش از میان درختان بیرون آماده و آماده مبارزه شدند . در میان آنها فقط دو مرد بدون نقاب یافت میشدند که در مرکز ایستاده بودند . یکی از آنها جوان  و دیگری مسن بود . قلب جیمز در سینه اش فرو ریخت . بالاخره موفق شده بود پدرش را ببیند .

 

 


 

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 11:46 روز




دسته بندی :




نویسنده : هومن ; ساعت 18:31 روز

سلام...

چطورین ؟؟؟

منم بد نیستم ... امروز یه سوتی دادم : دیشب دو خوابیدم . صبح هم چهار بیدار شدم بعد هم رفتم پارک و والیبال و ... بعد دو هفته باخت پشت سر هم بالاخره شیرموز رو بردیم  میگفتم ... ظهر خسته اومدم خونه ناهار خوردم نشستم پای کامپیوتر . همینطوری خسته بودم شکمم هم سنگین شده بود دیگه ... خلاصه به اینترنت وصل شدم نشستم یه مقدار منتظر بودم یه سایت باز بشه . یه دفه نمی دونم چی شد خوابم برد . تا ساعت چهار و نیم بیخودی دو و نیم ساعت اینترنتم رفت . تازه دیشب خریده بودم .

 دیروز تو اتوبوس به یکی از اون میله ها آویزون بودم . اتوبوسه خیلی شلوغ بود مثل جت هم تند می رفت . یه دفعه یه ماشین پیچید جلوی اتوبوسه . راننده هم یه ترمز خیلی وحشتناک گرفت همه زنا پرت شدن تو مردا  تا یه ربع همه داشتیم می خندیدیم .

با دوستام رفته بودیم سینما ... داشتیم برمی گشتیم یه مقدار جلوی درش شلوغ بود ... یه مقدار اون طرف تر هم یه خانوم جوون نشسته بود داشت بند کفششو می بست . ما هم از کنارش رد می شدیم یه دفعه نمی دونم چی شد نفس عماره جای اون نفس خوبه رو گرفت . یه تنه به دوستم زدم افتاد روش .  . بیچاره ها هر دوتاشون افتادن رو زمین .  دوست منم ترسیده بود هی تند و تند معذرت خواهی می کرد . ولی خود طرف خنده اش گرفته بود .

یه جایی رفته بودیم . می خواستیم بیایم بیرون بریم . یه گروه از بسیج نشسته بودن اسم و شماره تلفن همه رو می گرفتن . این دوست دیوونه منم اسمشو علی خامنه ای نوشت . شماره پسرخاله اش رو هم داد .

اینم کارایی بود که ما توی این هفته اغفال شدیم انجام دادیم .

تا یادم نرفته بگم یه شنبه یه آپ ویژه دارم به خاطر روز مامان

                                                             *****

در جواب الستور عزیز که خواستن یه کتاب از هری پاتر هم بنویسم باید بگم که من یه بار همچی کاری کردم . خوب بود . خیلی خوب بود . می خواستم هشت رو هم بنویسم ولی این داستان رو شروع کردم . اگه الان هری پاترو شروع کنم نمی تونم تمومش کنم چون توی طول سال  دیگه از داستان خبری نیست . باید بشینم درس بخونم . دیگه به بزرگی خودتون ببخشید . البته بازم شاید بشه یه کاری کرد .

خب ... فصل جدید . دیشب شروع کردم به نوشتن تا ساعت دو داشتم می نوشتم . اصلا تو طول هفته سراغش نرفتم. یه دفعه دیشب با خودم گفتم ... خوب هومن بیشعور .... تو فردا می خوای بری جلو روی اون همه آدم واستی چه غلتی بکنی ؟؟؟ بشین سرجات بنویس . دیگه نوشتم . ولی فکر می کنم از لحاض کیفیتی یه مقدار از فصلای قبلی پایین تر باشه . دیگه به بزرگی خودتون ببخشید .

خب اینم فصل یازدهم :

فصل یازدهم :
جیمز ، لیندا و استیو هر سه در سالن عمومی نشسته و مشغول صحبت با یکدیگر بودند . جیمز برای هر دو آنها تمام اتفاقاتی که در قبل و بعد از کریسمس برای او به وقوع پیوسته توضیح داده بود . هنگامی که گری را دیده بود . مرگ خانم لوکاچ و اتفاقاتی که در خانه اش رخ داده بود  اما اسمی از سالی به میان نیاورده بود . این دستور سالی ، عموی او بود . هیچکس نباید از جیمز زنده بودن او را می شنید . هرچند این خبر دیگر مخفی نمی ماند . سالی نام خود و جیمز را به عنوان اولین ارباب و همراهش وارد ابررایانه کرده بود . شاید دانشمندان عادی که از وجود چنین نیروهای انسانی قدرتمندی بی خبر بودند این را یک ویروس جدید کامپیوتری تلقی میکردند . آنها از اینکه در آینده ای بسیار نزدیک جنگی فوق انسانی که منجر به کشتن شدن میلیارد ها انسان می گردد بی خبر بودند .
صدای آرامی جیمز را از ادامه صحبتش باز داشت . کسی برای رایانه جیبی او نامه فرستاده بود . او حرفش را نیمه تمام گذاشت و دستش را به درون جیبش فرو برد . اکنون چیزهای زیادی وجود داشت که از صحبت کردن برای دو نوجوان چهارده ساله مهم تر بود . هرچند آنها بهترین دوستان جیمز بودند . او رایانه اش را باز کرد و انگشت شستش را برای تایید ، بر روی مربع کوچکی در پایین دستگاه ، را فشار داد . به وسیله این رایانه فقط می توانست نامه هایی را که برایش فرستاده می شوند بخواند و یا برای کسی نامه بفرستد . با دیدن نامه نفس در سینه اش حبس شد .
جیمز :
امشب 5 دقیقه قبل از خاموشی به دفترم بیا .
                                                     چارلی
چارلی ، بهترین دوست پدرش و نزدیک ترین حامی به خانواده آنها جیمز را بار دیگر به دفترش فراخوانده بود . اما این برای جیمز عجیب بود . اکنون چهار هفته از کریسمس گذشته بود اما در تمام این مدت اثری از چارلی در مدرسه یافت نمی شد . او به مدت چهار هفته از مدرسه رفته بود و این اولین تماس او در اولین روز بازگشتش به مدرسه بود . او یکی از افرادی بود که به راحتی می توانست به یک ابررایانه دسترسی داشته و از اینکه جیمز به همراه سالی به عنوان اولین ارباب و همراه انتخاب شده اند با خبر شده باشد .
- کی واست نامه داده ؟
- چارلی ... اون برگشته .
استیو و لیندا هر دو با یک جهش به کنار جیمز آمده و با یک نگاه سریع نامه را خواندند .
- به نظرتون برم ؟
- برای چی نری ؟
- نمی خوای بری ؟
- آخه ...
جیمز نمی توانست احساسش را بیان کند . چارلی بهترین دوست خانوادگی آنها بود اما او اکنون از او می ترسید . شاید از اینکه او واقعیت را به جیمز گفته بود می ترسید .به هر حال ، او کسی بود که واقعیت ها را به جیمز گفته بود . به او فهمانده بود که لقب یکی از ارباب های سه گانه را یدک می کشد و اینکه برای زنده ماندن می بایست بکشد .
- چرا ... معلومه که میرم .
از اینکه لحظه ای چارلی او را ترسانده بود خشمگین و خجالت زده شده بود و نمی خواست دوستانش درباره افکار او چیزی بدانند . او می بایست قبل از انجام هرکاری با سالی ، عمو و همراه او در بزرگترین مبارزه ای که جهان در خود خواهد دید ، تماس می گرفت و موضوع را با او درمیان می گذاشت .
- من باید ... باید برم دستشویی.
جیمز بدون توجه به چهره دوستانش از جایش بلند شد و راه افتاد . لیندا و استیو هر دو می دانستند ، جیمز بعد از کریسمس کاملا تغییر کرده است . او دیگر همان پسر شوخ و هم صحبت آنها نبود . اکنون آنها او را نوجوانی می دیدند که همیشه در فکر است و کمتر با دیگران صحبت می کند . در دلش اسرار زیادی پنهان شده و از چیزی رنج می برد . هر چند از نظر آن دو جیمز همه چیز را برایشان توضیح داده بود اماهنوز چیزی در درون او پنهان بود . هردوی آنها با خود فکر می کردند او وزن رنج بزرگی را تحمل می کند که هیچکدامشان از آن خبر ندارند .
                                                                                                                       *****
جیمز خودش را در انباری کوچک در گوشه سالن پنهان کرده بود و به آرامی برای سالی نامه می فرستاد :
سالی عزیز :
همونطور که خودت گفتی همه چیزو برات می نویسم اما این کار واسم خیلی سخته . من دو تا دوست دارم که همیشه همراه منن به خاطر همین واسم سخته که بخوام همه چی رو خیلی راحت بهت بگم . به خاطر چیز مهمی برات نامه می نویسم . چارلی امروز برگشته به مدرسه ، اون واسم نامه فرستاده و ازم خواسته امشب به دفترش برم . من باید بهش بگم تو برگشتی یا نه ؟
جیمز پس از فرستادن نامه به وسیله رایانه جیبی اش ،  از جایش بلند شد و به سمت در رفت اما صدای رایانه جیبی اش او را بار دیگر نشاند . امکان نداشت سالی بتواند به این سرعت نامه او را بخواند و جواب دهد . اما اینبار غیر ممکن ، ممکن شده بود .
جیمز :
تو چیزی در باره من نگو اما اگه اون ازت سوال کرد حقیقتو بهش بگو . راجع به دوستات هم باید بگم که به زودی اونا رو آزمایش می کنیم . باید واقعا بهت وفادار باشن تا بتونی باهاشون دوست باقی بمونی . هرکسی لایق دوستی با یکی از ارباب های سه گانه رو نداره .
جیمز چند بار دیگر نامه را خواند و به فکر فرو رفت . از اینکه می بایست یکی از ارباب های سه گانه باشد متنفر بود .
ساعت ها و دقایق گذشتند تا به ده شب نزدیک شدند . جیمز از جایش بلند شد و به سمت در به راه افتاد که لیندا مانع رفتن او شد . او شانه جیمز را گرفت و با عصبانیت چند جمله به او گفت . اما او دیگر نمی شنوید . فقط حرکت لب های لیندا را می دید و وز وز آرامی را در گوشش می شنید . لیندا حرفهایش را زد و اشک ریزان از او دور شد اما جیمز کاملا بی حرکت بود . هیچ احساسی نداشت . دیگر عاطفه برای او معنی نداشت . چرخید و بدون توجه به قیافه متعجب استیو و پیتر لئونارد یکی دیگر از دوستانش ، از سالن بیرون رفت . آرام آرام در راهرو قدم می زد . دیگر مانند گذشته با ساعتش نگاه نمی کرد تا سر وقت در محل حاضر شود . درست در مقابل در اتاق چارلی بار دیگر به دنیای واقعی بازگشت . اکنون به یاد لیندا و اینکه چگونه او را ناراحت کرده بود افتاد . می بایست حتما از او معذرت خواهی می کرد . همینطور از استیو ، او بدون توجه به دوستانش آنها را ترک کرده بود و اکنون در مقابل در اتاق چارلی قرار داشت . نفس عمیقی کشید ، در زد و وارد شد .
مردی با موهایی نه چندان مرتب ، صورت زرد و با حالتی گرفته و مریض در مقابل او ایستاده بود . رگ های دستانش از زیر پوستش دیده میشد و زیر چشمانش گود افتاده بود . گویی به مدت چند روز غذا نخورده است . جیمز از دیدن ظاهر او تعجب کرد اما اصلا نترسید . چیزهای زیادی برای ترسیدن در دنیا وجود داشت که مطمئننا ظاهر یکی از دوستان خانوادگی اش جز آن دسته محسوب نمی شد. چارلی با لبخندی ساختگی و بسیار خسته شروع به صحبت کرد :
- از همه چیز خبر دارم جیمز ، اتفاقاتی که توی خونه شما افتاد . اینکه چه بلایی سر مادرت اومد و چیزای دیگه . فقط به من بگو سالی زندس یا نه ؟
جیمز از اینکه او اینطور صریح و بی پرده صحبت می کرد متعجب شده بود . اما جواب داد :
- آره عموی من زندس .
به نظر می رسید چارلی از اینکه گری زنده بوده است با خبر بوده زیرا جواب مثبت جیمز هیچ تاثیری در ظاهر او نداشت :
- اون الان کجاست ؟
 جیمز منتظر این سوال بود . چندین بار در این باره با سالی کار کرده بود . افراد زیادی بودند که می خواستند از محل اختفای سالی سردر بیاورند و این قابل پیش بینی بود . ذهنش را متمرکز و خودش و سالی را در خانه مادرش دید . صحنه ای که سالی در ذهن او ساخته بود . او خودش و سالی را تصور کرد که در گوشه ای از خانه نشسته اند و با سرعت معجون را می نوشند . مطمئنا چارلی نیز ذهن او را خوانده و تمام این وقایع را از درون ذهن او دیده بود . جیمز پس از اندکی صبر جواب داد :
- نمی دونم ... من از شب کریسمس دیگه ازش خبر ندارم .
چارلی با رضایت سرش را تکان داد سپس گفت :
- می دونی من توی این چند وقته کجا بودم ؟
جیمز سرش را به نشانه منفی تکان داد
- پیش ... پیش پدرت بودم جیمز . راستشو بخوای اون قراره امشب معجون همراهی را بنوشه . اون دیگه فهمیده نمی تونه به تو دست پیدا کنه پس نباید چیزی رو که داره از دست بده . اون به من لطف کرد و افتخار کشتن اولین ارباب رو به من داد . من فقط به این دلیل برگشتم مدرسه تا تو رو نابود کنم .
چشمان زرد او به سرخی گراییدند .
جیمز دلیل ترسش از چارلی را فهمید . پس ضمیر ناخودآگاهش اشتباه نکرده بود . او واقعا در خطر بود . چارلی ، بهترین دوست خانوادگیشان خودش را برای کشتن جیمز آماده کرده بود . جیمز دیگر به این موضوع اعتراض نکرد . حتی لحظه ای فکر اینکه شاید چارلی با او شوخی کرده باشد ، حتی برای دلگرمی ، به دلش راه نداد . در عوض به پشتش ، جایی که اسلحه ای کوچک را به آنجا متصل کرده بود دست زد تا از وجود آن مطمئن باشد . روزی که می خواست به مدرسه بازگردد سالی به او گوشزد کرده بود همواره یک اسلحه در همه جا به همراه داشته باشد . اکنون او یکی از سه ارباب بود و اطرافیان دو ارباب دیگر در صدد کشتن او برمی آمدند .
چارلی خیلی آرام برای برداشتن اسلحه اش به سمت دیگر اتاق رفت . اما جیمز از فرصت استفاده کرد و بر خلاف چارلی به سرعت اسلحه اش را بیرون آورد و به سمت او شلیک کرد .  چارلی از که از حرکت جیمز شگفت زده وغافلگیر شده بود ناسزایی به زبان آورد و به سمت دیگر میز غلتید .
- می دونی جیمز ... من خیلی بیشتر از اینکه تو رو بشناسم پدرتو می شناسم . من طرفدار اونم و اون طرفدار منه. به نفعته تسلیم بشی پسر .
- تو خیلی کمتر از اونی که من پدرمو می شناسم اونو می شناسی . اون سروقتش خیلی راحت تو رو میکشه .
- نه ... اون هیچ وقت اینکارو نمی کنه . اون بهترین دوستشو نمی کشه .
- اون بخاطر قدرت هرکاری میکنه . به خاطر قدرت می خواد پسرشو ، که من هستم بکشه .
چارلی سینه خیز به سمت دیگر میز رفت .
- اون نمی تونه منو بکشه . من قوی تر از اونی هستم که کسی بتونه با من مبارزه کنه ... و منو شکست بده .
چارلی جمله دومش را با خنده بیان کرد . خنده ای که باعث تحریک جیمز می شد .
- تو فکر می کنی از پدر من قوی تری ؟ از رهبر سابق شمشیر جادویی و رهبر فعلی سایه سیاه قوی تری ؟ تو حتی از گری هم ضعیف تری.
این سخنان چارلی را به خشم آورد ، او از جایش بلند شد و رگباری از گلوله را به سمت جیمز شلیک کرد . اما جیمز به طور عجیبی آرامش داشت . گویی خودش را در برابر او ایمن می دانست.
- هنوز فرصت برای برگشت داری چ...
- تو می خوای منو نصیحت کنی بچه ؟ تو سی سال از من کوچیک تری .
- من ف...
- من راه خودمو می رم .... و الان می خوام تو رو بکشم . برای دوئل آماده ای ؟
- دوئل ؟
مطمئننا جیمز قادر به دوئل با چارلی نبود . او سی سال از چارلی کوچکتر و بود و سی سال کمتر از او آموزش دیده بود . چارلی جز تیم مشورتی پنج بود . تیمی که شامل پنج نفر از قدرتمند ترین افراد هر حذب  ساخته می شد و چارلی نفر چهارم بود . اکنون جیمز می خواست با او مبارزه کند .
او از جایش بلند شد و آرام آرام به سمت او رفت . چارلی لبخند تلخی به لب داشت . از اینکه می خواست جیمز را بکشد ناراحت بود .
- یک ، دو .... سه
صدای شمردن چارلی در عدد سه در صدای شلیک گلوله ها محو شد . جیمز چند گلوله به سمت او شلیک کرد و از مقابل 4 گلوله نیز کنار رفت . کاری که دیگر برای او آسان شده بود . در همان آغاز مبارزه شانسی برای خود نمی دید . هر لحظه ممکن بود یکی از صدها گلوله چارلی به او برخورد کند .
جیمز بر روی زمین دراز کشید تا از مقابل گلوله هایی که به سمتش شکلیک می شد در امان باشد . بر روی زمین غلط زد و دوباره بلند شد . اما اثری از چارل نبود . ناگهان با ضربه مشت چارلی به زمین افتاد .
- جیمز بر خلاف میل باطنیم مجبور بکشمت . از من دلگیر نباش . از پدرت دلگیر باش . اون به من دستور داده تا بکشمت . من ... من گناهی ندارم .
- چرا ... تو گناه کاری چارلی .
این صدای جیمز نبود . صدایی محکم و با صلابت که دل سنگ را می شکافت متعلق به کسی نبود جز:
- سالی ؟
- درسته ... همونطور که می دونی من زنده ام و چون همراه ارباب هستم اومدم که باهات مبارزه کنم .
آثار ترس در چهره چارلی به وضوح نمایان شده بود اما برای دلگرمی به خودش گفت :
- من تو رو شکست میدم ... مثل گذشته ها . یادت میاد ، اون موقع که با ه...
- اون موقع ده سال پیش بود چارلی و الان در زمان حال هستیم . امیدوارم فراموش نکرده باشی که من برادر جرجم .
چارلی اسلحه اش را به سمت او گرفت و با حرکتی نمایشی بر روی زمین در مقابل او ایستاد . اما سالی مانند یک انسان عادی قدم زنان جلو رفت و در فاصله پنج متری او ایستاد . جیمزبا اشاره سالی خودش را از محل مبارزه عقب کشید و در گوشه ای از اتاق بر روی زمین نشست . دیگر توان ایستادن نداشت .
ناگهان صدای صدها گلوله در عرض چند ثانیه به گوش رسید. مطمئننا چارلی همه دیوار ها و در اتاق را به پوشش ضد صوت متصل کرده بود در غیر این صورت تاکنون میبایست تمامی مدرسه در اتاق جمع می شدند . چارلی و سالی بیشتر در هوا بودند تا بر روی زمین آنها مانند فیلمی که با سرعت پخش می شود حرکت می کردند و حرکاتشان غیر قابل پیش بینی بود . جیمز می خواست به سالی کمک کند اما نمی تواست او نمی توانست مانند آنها حرکت کرده و شلیک کند . شاید به اشتباه سالی را هدف می گرفت.
پس از گذشت چند دقیقه که چشمان جیمز از دنبال کردن قضیه خسته شده بود . یکی از مبارزان به زمین سقوط کرد و دیگری به نرمی فرود آمد . سالی زنده بود و روح چارلی به سمت برزخ در حرکت بود . چارلی دورزنبرگ ، بهترین دوست خانوادگی آنها به جرم خیانت به جیمز توسط سالی کشته شده بود .
سالی خسته و ناراحت به سمت جیمز آمد اما همان صلابت و وقار همیشگی خود را به همراه داشت .
- اون منو دسته کم گرفته بود فکر می کنم سه چهار روز هم بدون غذا گذرونده ، واسه همین نتونست زیاد جلوی من طاقت بیاره . اون خیلی قویتر از اینا بود .
جیمز مات و مبهوت مانده بود . اگر چارلی ضعیف اینگونه عمل می کرد پس گری و پدرش چگونه بودند ؟

 

 

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 13:27 روز

سلام ...!
دیگه خاطره هام تموم شده . برو بچه ها هم نمی دونم چی شده این روزا همشون مثبت شدن هیچ کاری انجام نمی دن . یعنی کارای خیلی جالب انجام نمی دن . شبا که دیگه عادت کردم تا یک . یک و نیم خوابم نمی بره . امروز صبح هم از 4 بیدار شدم نشستم پای این کامپیوتر از شانسه من بلاگفا خراب شده بود ... خلاصه اش که دیگه هر کاری کردم نتونستم وبلاگو آپ کنم .
ساعت هفت و نیم هم با بچه ها پارک قرار داشتیم والیبال بازی کنیم . اینقدر صفا داد تا ساعت 12 و نیم اونجا بودیم . اول که می خواستیم تور والیبالو ببندیم هرکاری کردیم دستمون به بالای درخت نمی رسید . آخرش رفتیم یه دونه نیمکت از توی زمین در آوردیم ، گذاشتیم زیر پامون . مردم همینطوری بر و بر نگامون می کردن می گفتن اینا از کدوم جنگل اومدن . بعد هم یه ست بازی کردیم که ما بردیمشون.

 رفتیم از آب سرد کن آب بخوریم . ( آب سرد کنه از اون فشاری ها بود ) یکی از بچه ها دید انگشتش درد میگیره اگه اونو فشار بده تازه فشار آب هم کم بود . شیرو چرخوند درآورد ... آب فواره زد بیرون . اینجا دیگه منم برو بر نگاشون میکردم ( آخه این بچه های تیم ها معلمولا زیاد درسخون نیستن و یه مقدارهم صفت های اجدادشون رو در خودشون نگه داشتن .) خلاصه که بعد برگشتیم دوباره بازی کردیم . اینبار شرط شیر موز بستیم . یک بازی کامل که تا ساعت 12 و نیم طول کشید . آخرش دو دو مساوی شده بودیم . ست آخر هم به جای 15 تایی 25 تایی بازی کردیم . با وجود درخشش خیلی زیاد من و اسبک ( آبشار ) های وحشتناکم ( که بیشترش دفاع شد ) ما 29 به 27 باختیم  حالا من پولم کجا بود که بخوام شیر موز بدم ؟؟؟ خلاصه اش که شیر موز رو قراره فردا پیاده بشیم . آخه امروز دیگه اصلا نای برگشتن خونه رو هم نداشتیم .
خب ... حالا بریم سراغ فصل امروز . همینطور که گفتم از این به بعد فصل ها رو به صورت زنده می ذارم . هر پنج فصل یه بار هم پی دی اف کل اون پنج فصل رو با هم می ذارم . این طوری بهتره ، نه ؟
پس اینم فصل دهم
جیمز ناگهان از جا پرید ... آن مرد با آن چشمان روشن و مهربانش او را به دنبال خویش تا خانه اش کشانده بود . دستش را به سمت جیبش برد اما اسلحه ای درون آن نبود .
- بنشین جیمز ... باید برات تعریف کنم
گویی عضلات جیمز منتظر دستور آن مرد ژولیده بودند . زیرا بلافاصله اطاعت کرده و در مقابلش نشستند . مرد صدای عجیبی داشت . صدایی که بیش از اندازه برای جیمز آشنا بود و به او آرامش می داد . شاید ... شاید او پدرش بود .
مرد لبخند زد :
- نه ... من پدرت نیستم ، سالی ، عموتم . درسته تو از اینکه من مردم تقریبا مطمئنی اما اشتباه می کنی . من به ظاهر مردم برای اینکه از تو مراقبت کنم . تو یکی از ارباب های سه گانه ای .
- شما ... شما از این موضوع خبر دارین ؟
- آره و می دونم که تو هم اینو می دونی . من تقریبا یه هفته بعد از اینکه به دنیا بیای از طرف مادرت به عنوان سرپرست خانواده شما و به خصوص تو انتخاب شدم . همون موقع فهمیدم که تو 417 کریپت قدرت داری . این برام خیلی عجیب بود . تا جاییکه ممکن بود سعی کردم این موضوع مخفی بمونه و خوشبختانه تقریبا مخفی موند . البته تا یک ماه پیش .
او نفس عمیقی کشید . با دست راستش موهای آشفته اش را عقب زد و ادامه داد :
اون موقع فقط من ، مادرت ، گری و چارلی از قضیه با خبر شدیم . وقتی سه ساله شدی اعضای بزرگ حذب هم از این قضیه با خبر شدن ، همون موقع بود که من احساس کردم وقتشه ازت مراقبت کنم . مطمئنا این خبر مخفی باقی نمی موند و یک نفر یا شاید بیشتر به قصد کشتن تو بهت حمله می کردن . مثل همین امشب . من وقتی تو چهار سال داشتی تونستم مرگ خودمو صحنه سازی کنم . ظاهرمو می بینی . تنها چیزی که باعث شد من تا این روز قوی و سالم و امیدوار باقی بمونم این بود که قراره همراه تو باشم .
- همراه ؟
سالی جواب او را نداد
- من تمام سعیمو کردم که از تو مراقبت کنم . اما تو دوران مدرسه ات یه مقدار به خودم استراحت دادم . بعد خبر گم شدن گری بهم رسید . از اون زمان به طور بیست و جهار ساعته مراقبت بودم . حتی فکر می کنم چند بار هم تو سایه منو دیده باشی.
- من فکر می کردم اون ها محافظای حذب باشن .
سالی لبخند زد ، سپس نوک انگشتانش را به هم چسباند و گفت :
- نه  محافظا حذب دو نفر بودن که معمولا یک نفرشون همیشه استراحت می کرد . من گفتگوی تو با چارلی رو از پشت در شنیدم  و .... امشب فهمیدم پدرت زندس .
او ناگهان از جایش پرید . سرخ و عصبانی شده بود اما از چشمانش روح جنگ طلبی و مبارزه جویی می بارید . من امروز از همون اول میتونستم اون مردو بکشم اما می خواستم تا جاییکه میشه ازش اطلاعات بگیرم . بعد هم که مبارزه خودت با اونو دیدم . تقریبا خوب بودی اما هنوز خیلی کار داری ...
او به سمت دیگر اتاق رفت و در یخچالی کوچک را باز کرد . دو لیوان نوشیدنی که گویی از قبل آماده کرده بود بیرون آورد و ادامه داد :
- بر طبق اون چیزایی که من امشب شنیدم پدرت زندس
- آره ... اون زندس . روزی که به مدرسه حمله کردن گری اومد پیش من و گفت که اون می خواد من برم پیشش
- آه ... پس حدس من درست بود . گری هم زندس و الان پیش پدرت زندگی می کنه . پدرت تشنه قدرته . اما واقعا این کار ... اینکه به اونا بپیونده واسم غیر قابل باوره . این طور که من می دونم . پدرت تو رو می خواد چون از گری قوی تری . ولی ... فکر نمی کنم دیگه بتونه بهت دست پیدا کنه . از این به بعد من زنده ام . من ده سال از دید همه ، حتی مادرت و چارلی پنهان بودم چون می دونستم تو ارباب میشی و من همراهت هستم .
- اما من نم...
سالی با بالا آوردن دستش مانع ادامه حرف جیمز شد . او اکنون دو لیوان نوشیدنی را در مقابل خودش و جیمز گذاشته بود . درون لیوان ها مایع سبز رنگی می درخشید .
- مطابق گفته ها ... هر کدوم از ارباب ها می بایست در اول مبارزه یک همراه داشته باشن . همراه باید سرپرست ارباب باشه . سرپرست تو منم . البته پدرت می خواست با بدست آوردن تو خودش همراهت بشه . اون فکر می کنه من مردم . واسه همین خودشو سرپرست تو می دونه اما وقتی بفهمه که من زنده ام و همراه تو محسوب میشم دیگه دست از سرت بر می داره . به جاش همراه گری میشه . پس باید گری رو ارباب دوم بدونیم .
- اما دو ارباب نمی تونن از یه حذب و خانواده باشن .
سالی حرف جیمز را تصحیح کرد :
- دو ارباب نمی تونن از یه حذب باشن اما از یه خانواده چرا . فراموش نکن جیمز ، تو الان عضو حذب مایی و گری عضو سایه سیاه . شما دو تا از یه حذب نیستین . این معجونو می بینی . اسمش معجون شجاعته . توی این ده سال خیلی وقت داشتم تا اینو تهیه کنم . طبق روایات همراه باید معجون شجاعت ، امانت و وفاداری رو از سه چشمه بگیره و با هم مخلوط کنه تا این معجون تهیه بشه . توی این ده سال خیلی برای این کار وقت داشتم . مطمئنا پدرتم این معجونو تهیه کرده . ما امشب این معجونو می خوریم البته اگه تو منو به عنوان همراه قبول داشته باشی .
- البته ...
سالی یکی از دو جام را به دست جیمز داد و دیگری را خودش برداشت سپس آن را به سلامتی جیمز نوشید .
چند ثانیه بعد جیمز در دلش احساس سرما کرد . بوی لجن را از درون دلش احساس می کرد . سپس احساس سرمای آب رودخانه ای پاهایش را در بر گرفت و چند ثانیه بعد بوی آبی شور را احساس کرد و دهانش شور شد . اکنون خودش را قوی تر از سایر مواقع می دید .
- الان فقط باید منتظر ارباب سوم باشیم . اون مطمئنا از طرف ما و سایه سیاه نیست فقط 2حذب دیگه می مونن . شاندیس و رعد سرخ  . هنوز ارباب سوم متولد نشده پس باید یه مدتی منتظر بمونی .
- توی این مدت خطری از طرف گری منو تهدید نمی کنه ؟
- آه ... خوب شد گفتی . کاملا فراموش کرده بودم . چرا  ، شما می تونید با هم مبارزه داشته باشین و حتی همدیگه رو بکشین . اونوقت تا زمان ظهور ارباب سوم اربابی که زنده می مونه می تونه خودشو تقویت کنه .
- من دلم نمی خواد گری رو بکشم . اون برادرمه  ... سیزده سال با اون زندگی کردم . بعد تو می خوای که اونو بک...
- می دونم سنگدلانه اس جیمز اما مجبوری ... کاری نمیشه کرد . اون مطمئنا مثل تو فکر نمی کنه . اون الان به ارباب شدن فکر می کنه .
- مگه این ارباب چه مزیت هایی داره ... نمیشه سه ارباب با هم آشتی کنن .
سالی سرش را به نشانه منفی تکان داد :
- افسانه میگه تا زمانی که سه ارباب زنده باشن زمین روز خوبی نداره . هیچ کدوم از ارباب ها با وجود دیگری نمی تونن زنده بمونن . زمین می تونه برای خودش یه ارباب انتخاب کنه ، اما اگه شما سه ارباب جمعا بیشتر از 9 بار با هم مبارزه کنید و باز هم ارباب اصلی زمین مشخص نشه نسل بشر منقرض میشه . و فقط شما ارباب ها باقی می مونید . از اون به بعد هم دیگه نمی تونید همدیگه رو بکشید و تا وقتی که عمرتون به طور طبیعی تموم بشه با همدیگه می جنگید .
جیمز شگفت زده شده بود . می ترسید . اکنون بیشتر از هروقت دیگری در زندگی اش احساس وحشت می کرد .
- و اما مزایاش ، اگه ارباب زمین مشخص بشه هر کاری می تونه انجام بده . بستگی به خصوصیات ارباب داره . اگه ارباب از طرف سایه سیاه باشه زمین چندان عمری نداره ، ارباب سایه سیاه یعنی گری می خواد همه زمین رو به بندگی خودش تبدیل کنه . تا جاییکه همه اطرافیانش رو میکشه و بعد از پایان عمر اون که عمرش مطمئنا خیلی زیاد خواهد بود زمین نابود می ش...
- نه... اشتباه می کنی . گری اینطوری نیست . من چهارده سال باهاش زندگی کردم .
- گذشت زمان انسانها رو عوض می کنه . اون هم وقتی پیشگویی رو بشنوه تعجب می کنه و میگه این کارا رو انجام نمی ده اما اینطوری نیست . ارباب سایه سیاه بعد از یه مدت علاقه به کشتن پیدا میکنه و بعد می خواد ارباب جهان بشه . کسی که به مخالفت با اون بلند شه بدون استثنا می میره . کشتن برای ارباب سایه سیاه تفریح میشه . یک تفریح لذت بخش ، ارباب سایه سیاه ، همینطور که از اسمش پیداس بعد از یه مدت به سراغ سایه ها میره
- سایه ها ... سای...
- آره ، سرزمین سایه ها یه سرزمین نفرین شده اس . کسی که به اونجا بره فقط یه شیطان در بدن انسانه . اگه کسی بتونه وارد سرزمین سایه ها بشه ، می تونه با سایه های هر فردی مبارزه کنه و اگه بتونه سایه شخص مورد نظرو شکست بده ، سایه اون شخص رو برای خودش بر می داره .
- منظورتونو نمی فهمم
- فرض کن تو کسی هستی که وارد سرزمین سایه ها شدی. تو با سایه من مبارزه می کنی و اونو شکست می دی. اون وقت من دیگه سایه ندارم و در عوض سایه من برای تو میشه وسایه تو پررنگ تر از همیشه . تو می تونی از سایه من برای مبارزه هات استفاده کنی . یعنی دو نفر بشی . ارباب سایه ها یعنی ارباب همه دنیا کسیه که سایه همه رو گرفته و برای خودش لشکری از سایه های مردم جهان درست کرده . سایه هایی که در مبارزه ها می تونن بهش کمک کنن .
جیمز آب دهانش را  به زحمت فرو داد . بر اساس شنیده های جدیدش ، او می بایست به هر نحوی که می شد گری را شکست می داد . برادرش را می کشت . به یاد نوشته ای که درون ابر رایانه چارلی در مدرسه بود افتاد :
برای این شمشیر چندین میلیارد انسان کشته خواهند شد و سرانجام شمشیر به یکی از سه ارباب بزرگ ، که برای رسیدن به ان مبارزه می کنند خواهد رسید . یک ارباب بیگانه و دو ارباب دیگر که به خوبی یکدیگر را می شناسند .
گویی سالی ذهن او را خوانده بود :
- درسته برای این جنگ بزرگ چندین میلیارد انسان کشته می شن تا شمشیر به یکی از شما سه نفر برسه . دو ارباب همدیگه رو خیلی خوب میشناسن . مطمئننا منظورش تو و گری هستین . اما ارباب سوم ، هیچکس اونو نمی شناسه . هنوز به دنیا نیومده .
سالی از جایش بلند شد و به سمت ابر رایانه ای که نیمی از فضای اتاق را به خودش اختصاص داده بود رفت و با فشردن کلیدی ، دستگاه با صدای بسیار بلندی شروع به کار کرد . سالی شروع به کار با آن کرد و بعد از چند لحظه نوشته هایی بر روی مانیتور آن پدید آمد .
خصوصیات ارباب های هر دسته :
ارباب سایه سیاه : او برای اینکه تمام موجودات کره زمین را به بندگان خودش تبدیل کند بسیاری از اطرافیان را خواهد کشت برای این کار به سرزمین سایه ها روی می آورد و با به وجود آوردن سیاه ترین سایه ای که جهان به خود خواهد دید به ارباب سایه ها تبدیل خواهد شد . اگر ارباب سایه سیاه به دستورات درون شمشیر عمل کند عمری بسیار طولانی خواهد داشت در غیر این صورت فناناپذیر و ضعیف می گردد .
ارباب شمشیر جادویی : در صورتی که ارباب به دستورات درون شمشیر عمل کند عمری جاودان و حتی بیشتر از عمر ارباب سایه ها خواهد داشت و ارباب  کل زمینیان خواهد ماند اما در صورت رعایت نکردن دستورات شمشیر توسط یکی از دوستان نزدیکش در کمتر از شش ماه بعد از آسایش کشته خواهد شد . ارباب شمشیر جادویی بیشتر از سایر ارباب ها می تواند از خصوصیات شمشیر استفاده کند .
ارباب شاندیس : در صورت حکومت این ارباب بر زمین عرصه ماشین ها پدید خواهد آمد . ارباب شاندیس نیز مانند سایر ارباب ها موظف است به دستور درون شمشیر عمل کند . در غیر این صورت به سرنوشت دو ارباب دیگر دچار می شود .
ارباب رعد سرخ : استفاده از خصوصیت های آسمان از عواملی است که بشر سالها در آرزوی رسیدن به آن است . ارباب رعد سرخ موفق به استفاده از بعضی خصوصیات آسمان می شود اما بر ضد انسان . ارباب رعد سرخ به کمک نیروی جادویی شمشیر فنا ناپذیر خواهد شد .
سالی ابر رایانه را خاموش کرد و بدون مقدمه گفت :
- دو ارباب از سه ارباب مشخص شدن . ارباب سایه سیاه و ارباب شمشیر جادویی ، باید منتظر ارباب سوم بمونیم . البته تو و گری می تونید حتی قبل از ظهور اون با هم دیگه بجنگین و حریفتون رو شکست بدین .
جیمز پاسخ نداد . به یاد عهدی افتاد که چند ساعت قبل در خانه مادرش با خود بسته بود . او با خود عهد بسته بود از این پس قلبی از جنس سنگ و بدون احساس داشته باشد . قلبی از جنس یکی از ارباب های سه گانه . می بایست گری را می کشت . 
                                                         *******
اتوبوس آبی رنگ مدرسه که تنها جیمز و 4 دانش آموز دیگر را سوار کرده بود آرام آرام در هوای بارانی انگلستان حرکت می کرد . جیمز در اتوبوس نشسته بود و به صحبت های آخرش با سالی فکر می کرد . او به جیمز وعده داده بود همواره در دوران مدرسه مراقب او خواهد ماند و همچنین بعد از مدرسه آموزش های مخصوصی را برایش تدارک خواهد دید . بدون شک او یکی از ارباب های سه گانه بود . شب قبل سالی برای جلوگیری از مزاحمت های گری و پدرش نام خود و جیمز را وارد رایانه کرده بود . بر طبق گفته او ارباب هنگامی که معجون را می نوشد می بایست تا حد اکثر یک هفته بعد  نام خود و کسی را که همراه او معجون را نوشیده وارد کامپیوتر کند . سالی با وارد کردن نام خود جانش را به خطر انداخته بود . از این به بعد او برای همه زنده بود و دیگر هیچ کس او را اشتباها مرده نمی دانست . اتوبوس در مقابل خانه ای ایستاد و نوجوانی حدودا پانزده ساله را سوار کرد . جیمز از این افکار بیرون آمد . روزنامه ای که در کنارش بر روی صندلی بود برداشت و شروع به ورق زدن آن کرد  . در صفحه دوم آن عکس بزرگی از خانه جیمز ، مادرش و گری  قرار داشت که چندین اتومبیل پلیس و آمبولانس اطراف آن ایستاده بودند .
              خانه ای در شمال شرقی شهر لندن موجب کشته شدن 23 پلیس گشت .
شب گذشته اداره پلیس وجیان با خانه ای مرموز در شمال شرقی شهر لندن ارتباط برقرار کرد . صدای شلیک چندین گلوله از پشت خط تلفن ماموران پلیس را واداشت تا به محل مذکور حمله ور شوند . کمتر از پانزده دقیقه بعد از اعزام 3 اتومبیل گشت به محل درخواست کمک از جانب ماموران به اداره پلیس ارسال شد تا مامورین پلیس دو اتومبیل حامل تیراندازان ماهر را به محل اعزام کنند . بر اساس گذارشات رسیده در حین درگیری فردی سیاه پوش موفق با کشتن بیست و سه پلیس و فرار از درگیری شده است .... ( ادامه در صفحه 13)
جیمز به فکر فرو رفت . عذاب وجدان گرفته بود . بیست و سه مامور پلیس به خاطر حرکت اشتباه او به قتل رسیده بودند . اگر او با اداره پلیس تماس نمی گرفت اکنون چنین تیتری در روزنامه به چشم نمی خورد و بیست و سه مامور پلیس زنده بودند . اما او ارباب بود . می بایست زنده می ماند . صدایی دیگر در گوشش پیچید ، سالی مراقبت بود . نمی گذاشت بمیری ...
اتوبوس بار دیگر توفق کرد و اینبار لیندا سوار اتوبوس شد . او با خوشحالی برای جیمز دست تکان داد و به سمتش آمد .

ایشالله تا جمعه بعد دیگه آپ نمی کنم .

منتظرم ....




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 11:34 روز

سلام ....

ما بردیم ... بعد از ۱۲ سال دوباره رسیدیم به فینال و بعد از ۲۴ سال دوباره قهرمان می شیم .

یه چیز جالب که طرفدارای ایتالیا همه می دونن اینه که ایتالیا هر دوازده سال یه بار به فینال میرسه و هر بیست و چهار سال یه بار قهرمان میشه . امسال بیست و چهار سالگرد این تیم رسیده و نوبت قهرمانیشه ...

خداییش حق ایتالیا بود . اینو هم آمار بازی نشون می داد هم تلوزیون خونه ما ... ایتالیا دو بار به تیر دروازه زد . چند بار قربانی اشتاباهات داوری شد . خیلی کم تماشاگر داشت ولی بازم برد . ایتالیا امسال قهرمان میشه . ایتالیا ۱۰ تا شوت تو چهارچوب زد آلمان دو تا ... شاید اگه جای ینس لمن دروازه بان دیگه ای تو دروازه آلمان بود ۴ گل می خورد . ما رفتیم بالا ...

بازی به روایت تصویر

 الکس دل پیرو .... ذخیره طلایی ایتالیا تو بازی های مهم جام ۲۰۰۲ هم آخرای بازی اومد تو یه گل به مکزیک زد تا ایتالیا از گروهش صعود کنه

بروبچه های تیم ملی ... توتی جیلاردینو ... زامبروتا ... پیرلو

پیرلو ... بهترین بازیکن زمین انتخاب شد

صحنه ای که داداشم از خواب بیدار شد ( از سر و صدای من )

کاشکی من با اینا بودم

شاید دوره بعدی ...

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 16:51 روز

سلام...

مثل اینکه پرشین بلاگه بدبخت مشکلی نداشت من مشکل دارم . من بدبختم بد شانسم بیشعورم ....

دو ساعت چرت و پرت نوشتم بعد که فرستادم می بینم از وبلاگ خارج شده ... اینقدر عصبانی شدم با مشت زدم تو دهن خودم

بیخیل ( یعنی بی خیال )  دیگه حوصله چرت و پرت نوشتن ندارم فقط اومدم بلاگفا رو بترکون ....

اینا رو برا شما می زارم :

متن کامل هری پاتر و برج سیاه نوشته خودم برای اولین بار از این وبلاگ

فصل اول تا هشتم کتاب دوم من شمشیر جادویی (جیمز راکسون ۱ )

فصل نهم شمشیر جادویی (جیمز راکسون 1 )

راستی .... فقط ایتالیا .... آلمانو لول می کنه ( یعنی لوله می کنه ) دعا کنین ببره . من از ۴ سالگی طرفدار ایتالیا بودم ولی از وقتی من طرفدارش شدم هیچوقت جز چهار تیم نبوده . ۹۸ تو پنالتی از فرانسه باخت ۲۰۰۲ از اون کره کره خر باخت

توی وبلاگ قبلی زهره خانم ( هری پاتر و معجون مرگ ) گفتن که فصل ها رو به صورت زنده بزارم .... فکر خیلی خوبیه .... از این به بعد فصلها رو به صورت زنده توی وبلاگ می زارم هر ۵ فصل یه بار هم پی دی اف کل اون پنج فصل رو می زارم . من دیگه هر چی داشتم رو کردم ... شما هم نظراتونو رو کنین دیگه . مرسی.

راستی ... اینم عکس جدید از خواهر زادمه ( خیلی بزرگ شده نه ؟؟؟ ) ( البته شما که فقط یه عکس ازش دیده بودین )

منتظر نظراتون می مونم .

فعلا ...




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 23:16 روز

سلام....

( این آخرین پستی درس و حسابی بود که تو بلاگفا زدم )امروز جمعه اس و مثل هميشه فصل جديدو آوردم ... فقط قبلش يه خاطره جالب که ديروز پيش اومد واستون تعريف کنم.

ديروز به بروبچس و دوستان رفته بوديم يه جايی که پر آبشارو و کوه و رودخونه اس . بعد الاق يا به قول خودمون خر هم خيلی داشت . اين خرا چون مسير يه مقدار نا هموار بود بار می بردن کرايه می گرفتن . بعضی هاشون هم مثل تاکسی عمل می کنن . خلاصه ... يکی از دوستای بيچاره منم از اين الاقا اصلا خوشش نمی اومد ما هم يه دونه از اين تاکسی ها گرفتيم فقط يه مقدار گاز سی ان جيش زياد بود ... ( کارشناسای ما (برو بچس) کشف کردن که سی ان جی يعنی گاز طبيعی ... گازی هم از داخل بدن بيرون مياد گاز طبيعيه . پس ميشه سی ان جی ديگه ) اين دوست بيچاره من رو به زور سوار تاکسی های الاق کرديم . الاقه سفيد بود .اينقدر ناز بود ... خلاصه رفيق ما به زور خره رو چسبيده بود نيافته هی به ما فحش ميداد. چشمتون از اين صحنه های خنده دار ببينه . خره داشت ميرفت. اين دوستمم محکم گرفته بودش سرخ شده بود. بعد از زير يه درخت رد می شدن که شاخه هاش پايين بود . دوسته منم با دستاش شاخه های درخته رو گرفت . خره رفت دوستم آويزون به درخت موند بعد هم شاخه ها کنده شد افتاد پايين  ... همه نشسته بوديم رو زمين فقط شکممونو گرفته بوديم می خنديديم . خرم خوشش اومده بود ... ديگه کسی جرئت نمی کرد به اين دوستم بگه برو سوار الاقه شو . الاقه فقط وسايل بار زده بود . داشتيم می رفتيم صاحب خره هم نشسته بود روش داشت مياوردش. يه دفه خره مثل خر سرشو انداخت پايين پاشو گذاشت رو پای يکی ديگه از دوستام همونجا واستاد . اين دوستم هرچی پاشو ميکشيد يا به خره مشت و لگد می زد پاش در نمی اومد فکر کنم يه ده ثانيه ای پاش اون زير بود .خلاصه ديديم اگه همينطوری پيش بره اين خره هممونو ترور می کنه . پول صاحبشو داديم بارارو برداشتيم رفتيم ( اين خرا عجب گوشای جالبی دارن ها ) خلاصه بچه ها ديدن نميشه پاهاشون خشک بمونه همه زدن تو آب ولی من به زور از رو سنگ و صخره و از اين چيزا رفتم کفشام هم خيس نشد . بعد می خواستم از يه طرف رودخونه برم اون طرف ديگه ديدم خيلی سخته . بقيه بچه ها که همه رفتن توی آب . من پريدم روی يه سنگ بعد هم پريدم رو يه سنگ ديگه . ديدم ۶ تا خانم جوان نشستن رو به رو دارن به تلاش من نگاه می کنن. منم ديدم خيلی ضايه اس اگه ضايع بشم .  تقريبا ۵ دقيقه روی همون سنگه موندم به فکر کردن که از کدوم طرف برم خلاصه با هزارتا دعا پريدم روی يه سنگ ديگه که تقريبا يک و نيم متر باهام فاصله داشت . از شانس من سنگه سر بود پاهام از هم باز شد با سر افتادم تو آب . اون ۶  تا هم از خنده افتاده بودن روی هم ديگه . دوستای منم هی پيازداغشو زياد تر می کردن بلند بلند می خنديدن نامردا  . خلاصه اش که مثل موش آبکشيده و ضايع از تو آب اومدم پايين سرم هم انداختم پايين به آسمون نگاه می کردم (‌آخه آب مثله آينه نورو بازتاب می کنه ديگه آسمون ديده ميشه ) . ولی بقيش صفا بود رفتيم کنار آبشار تا گردن رفتم زير آب خيلی آبش سرد بود . .

این عکس رو هم وقتی برمی گشتیم یکی از بچه ها ازم گرفت ....اگه دقت کنین می بینین هنوز پاهام خیسه

 

زيادی چرت و پرت نگم . هوا هم ديگه خيلی گرم شده . فکر کنم بايد فن کامپيوترمو بردارم جاش يه کولر گازی بزارم  

بريم سر فصل نهم . ديشب نشستم فصل دهم رو هم نوشتم ولی يه دو سه صفحه ازش موند . وقت ندارم کاملش کنم . شايد هفته ديگه دو تا فصل با هم بزارم (شايد )‌

حالا اين فصل نهم برداريد مونده روی دستم خيلی داغه

..... فصل نهم .....

نظر هم يادتون نره .

هفته ديگه در چنين روزی ( یعنی جمعه ) وبلاگو آپ می کنم تا اون موقع هرچی دلتون می خواد مثل من چرت و پرت بگين .




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 23:14 روز

سلام ...

گفتم پست بعدی رو با داستان ميام .... نگفتم ؟؟؟

خب اینم داستان.... فقط قبلش بگم :

يه نفر هست که يه داستان خيلی خيلی قشنگ می نوسه يعنی دومين نفری بود که من بعد از خودم  از داستانش خوشم اومد . واقعا قشنگ می نويسه اگه من جای انتشارات وارنر برادر (همون انتشارات هری پاتر تو انگليس) کتاب رولينگ رو بيخيال می شدم کتب ايشون رو چاپ می کردم ... واقعا عالی می نويسن . اسم کتابشون هم هری پاتر و بازی مرگبار ( اگه رو اسمش کليک کنيد می تونيد برين توی وبلاگشون‌)

خب ... يه خبر جالب يه خبر بد و يه خبر خوب واسه من .

خبر بدو اول ميگم که تئاتر ما به دلايلی که الان بهتون ميگم اجرا نشد . يه آدمی که نامرديه بهش بگيم آدم . يه جسم دارای روح شبه آدم که هم خودش داور بود و هم کار تئاتر داده بود توی گروه ما بود تيم ما اول شد و تيم خودش با پارتی بازی دوم .... بعد از ما فيلمبرداری کردن واسه شرکت تو مسابقات کشوری ... اون موجود هم از تيم خودش فيلمبرداری کرد . ما شنبه اجرا داشتيم که بعد بهمون خبر رسيد شنبه اسم تيم ما توی نوبت نيست ما يکشنبه اجرا داريم ... بعدا يک شنبه فهميديم که اون جسم شيطانی ( همون موجود رو ميگم )‌ با استفاده از پارتی و .... اسم کار ما رو خط زده فيلم ما رو هم برداشته اسم و فيلم خودشو گذاشته ... خلاصه اينکه کار ما رو ممنوع الپخش کرده بودن . کارگردان ما رفت شکايت کرد ولی به جايی نرسيد . طرف از اون کله گنده هاش بود . حيف اون همه تمرين .......

خبر جالب: با يکی از دوستام نشستيم تو تاکسی اين دوستم خيلی بچه باحاليه به سرم زد شروع کرديم تو تاکسی به عربی صحبت کردن يکم چرت پرت به عربی تف داديم بعد راننده گفت :‌لا اله الله .... يکم ديگه گفتيم يارو گفت ما خودمون نقاشه قناری ايم شما بچه ها می خواين سر منو کلاه بزارين ؟؟؟ يکم ديگه حرف زديم بعد گفت با من تو اين سن شوخی نکنين خوب نيس ... بعد همينطوری صحبت کرديم ديگه يارو چيزی نگفت ... وقتی می خواستيم پياده شيم .راننده تاکسی يه اسکناس دويست تومانی بيرون آورد بهش اشاره کرد گفت دويست تومان .... دويست دويست ..  اينقدر خنديديم که نگين .... تا دو ساعت داشتيم می خنديديم .

خبر خوب هم اين بود ... از تاکسی که پياده شديم رفتيم کلاس زبان که نتايج اين ترممون رو بگيريم . .. با دوستم اينقدر خدا خدا کرديم که نيافتاده باشيم . بعد رفتم تا اسم خودمو ديدم چشمامو بستم . گفتم الان زير ۷۵ شدم . نوشته بود

۴- هومن بخشی        top)       92)

دوستم با ۶ نمره اختلاف بعد از من دوم شده بود اينقدر بهم فحش داد

خب ... حالا ۸ فصل اول داستانو به صورت پی دی اف می زارم . چون خيلی ها می خواستين . ...

فصل نه رو هم شروع کردم ... يه ۵ صفحه ای نوشتم ديدم اصلا مثل قبل خوب نمی نوسم . خيلی خراب شده دستم ... ولی سعی می کنم تا جمعه حتما بنويسم. برای گرفتن فصل اول تا هشتم روی لينک زير کليک کنيد .

فصل اول تا هشتم...

 

اين عکس خواهر زادمه ... ۱ بار بيشتر نديدمش ۲ سال پيش که اومده بود ايران ... آخه الان ويرجينيا هستن.... خيلی دلم واسش تنگ شده .. اين عکسش مال همون موقع اس که ديدمش ... الان خيلی بزرگتر شده . اينقدر بچه خوبی بود .... خيلی دوسش دارم :

يه مدت شده بلانصبت بعضی ها خيلی بی معرفت شدين ها ... اصلا نظر نمی زارين خداکنه جبران کنيد . آخه امروز تولد وبلاگمه ديگه .

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 23:11 روز

سلام ...

از ديروز ظهر دو بار دو تا بیست دقیقه ای نشستم چرت و پرت نوشتم واسه این وبلاگ از شانس من هر دو بارش پاک شد . خلاصه اینکه دیگه سر درد گرفتم. این برانکو دیوانه هم دایی رو گذاشته بود تو ترکیب فاتحه خوند به تیم . علی کریمی هم راش نداد به بازی بیشتر فاتحه خوند به بازیمون تا تو گروهمون آخر بشیم. ما ای که اینقدر ادعای صعود داشتیم .
هنوز خیلی وحشتناک عصبانی ام ... از دیروز صبح مدام بد آوردم . اول که رفتم بانک پول بریزم واسه کلاس زبانم به یارو تراول دادم نقدش نکرد نامرد گفت : کارت شناسایی تو بده کارتمو بهش دادم گفت این عکس نداره به درد نمی خوره . گفتم عکس دار دوس داری؟؟؟ یک کارت عکس دار در آوردم بهش دادم . بعد نامرد بهونه دیگه گیرش نیومد گفت سنت قانونی نیس . باید 18 سالت باشه میگم بابا مشخصات جد و آباد من پشت اون تراوله نوشته اس تو به سنم چیکار داری  . خلاصه دو ساعت با یارو کل کل کردم تا راضی شد . بعد رفتم کلاس ثبت نام کردم . رفتم مدرسه . به مدیرمون گفتم کارنامه حاجیتو بی بالا کار دارم ها . مدیرمون خندید گفت  نمیشه . وای قلبم !!! با خودم گفتم حتما زیر هیجده و نیم شدم گفتم واسه چی ؟؟؟ گفت 109 تومان بدهی داری هروقت دادی منم می دم !!! گفتم از کجا این همه بدهی پیدا کردی . من که به غیر یه جامیز و یه پنجره و یه سطل به چیز دیگه ای آسیب نزدم گف : اول سال یه نامه بهتون دادیم که واسه افزایش حقوق معلما نفری فلان مقدار  بیارین مدرسه . خلاصه اش که من کلا از اون یادم رفته بود . اصلا به بابام نشون نداده بودم!!!

بعد دست از پا دراز تر برگشتم خونه . رفتم تمرین تئاتر .... ساعت 1/5 ظهر اومدم خونه نشستم پای این کامپیوتر ( کامپیوتر چیه باید توش زغال سنگ بریزی باد بزنی بعد هندل بزنی تا روشن شه ) خلاصه دوبار چرت و پرت نوشتم هر دوبار این پرشین بلاگ مزخرف ( این پست مال وقتیه که تو پرشین بلاگ بودم) پاکشون کرد . بعد هم فوتبال داشت و بیشتر اعصابم خورد شد . بعد هم با دوستام رفتیم بیرون نشستیم یه جا داشتیم در صلح و صفا و دوستی و آرامش  بستی می خوردیم . از شانس من یه ملخ 10 سانتیمتری نمی دونم از کجا پرید رو پای من . فکر کنم بلند ترین جهش عمرمو زدم . ( من کلا از دو تا موجود بدم میاد یکی ملخه یکی سوسک !!! ) خلاصه که بستیه از گلوم پایین نرفت . بعد هم اومدم خونه حالا هر کار می کردم اینترنت اوراقم جوا نمی داد . صبح هم با برو بچس رفیق رفقا قرار گذاشتیم بریم  پارک ملت ورزش !( من و ورزش ؟ چه حرفا) کنیم . 5 نفر بودیم سه تاشون خواب موندن ... بعد دو نفری رفتیم حسابی دیوونه شدم . وقتی هم که برگشتیم زنگ خونه رو می زدم هیچکی نبود . دوستم ( طبقه پایینی ما هستن ) زنگ خونشونو زد بازم هیچکی نبود . زنگ طبقه اول رو زدیم هیچکی نبود . زنگ طبقه چهارمی رو هم زدیم نامردا بودن ولی می ترسن از اینکه جواب بدن یه وقت دزد نباشه هیچ وقت آیفونشو جواب نمی ده . نمی دونم اینا از کجا می فهمن کی مهمونه کی قریبه . خلاصه اینکه با اینکه ماشینش بود ولی جواب نداد. چند بار هم همین اتفاق افتاده بود ولی دیگه عادت کرده بودم . تقریبا 1 ساعت واستادم دم در تا مامانم اومد درو باز کرد . دیگه دیوونه دیوونه شدم . ( چقدر امروز چرت و پرت گفتم )
این هم خاطرات مدرسه ما توی این سالی که گذشت .
1- آخرین شنبه سال تحصیلی بود و زبان فارسی داشتیم ... معلممون هم یه آدم خیلی قوی هیکل و گنده بود . بنده خدا آخر سالی پاش شکسته بود گچ گرفته بودن . آخر کلاس به هرکدوم از بچه ها یه برگه کوچیک داد گفت انتقادات و پیشنهاداتتون رو راجع به من بنویسین تا خودمو درس کنم . ما هم به چرت و پرت نوشتن مشغول شدیم . بعد یه دفه یک فکر جالب به سرم زد. یه نگاه بهش انداختم و یک چیز جالب نوشتم.خلاصه کاغذا رو بهش دادیم و اصرار کردیم بخوندشون . اون هم یکی یکی کاغذا رو خوند تا رسید به کاغذ من خوند
- ای د....
بعد خندش گرفت بقیه شو نخوند . همه بچه ها اصرار کردن بخونه ولی نخوند . کاغذو گذاشته بود زیر . نوشته بودم : ای دیو سفید پای در گچ ....

2-معلم مطالعات اجتماعیمون لهجه خیلی غلیظ مشهدی داره . این هی میومد سر کلاس شروع می کرد به مشهدی صحبت کرد . " یَک فرصتی که بِهِتان مُدُم آدمه رِه پِشِیموون نکُنِن دیگه " ( این یه نمونه اس که خیلی اداشو در میاریم ) خلاصه اینکه روز معلم شد و با بچه ها گفتیم یه کار جالب انجام بدیم . بعد یه فکر جالب به ذهنمون رسید قبل از اینکه بیاد سر کلاس رو تخته نوشتیم :
 با پَلَخمون نگاهت چُغُکِ قلبمو زدی = ترجمه فارسی =با تیرکمون نگاهت گنجشگ دل منو زدی ( دلمو لرزوندی)

3-امتحان دین و زندگی داشتیم . یکی از بچه ها تقلب نوشته بود بعد آخر امتحان که خوب از تقلباش استفاده کرد . معلمه از کنارش رد می شد کاغذ تقلبو انداخت تو جیب معلممون ( من پشت سرش بودم از خنده مُردم ) بعد آخر امتحان معلممون دستشو کرد تو جیبش گفت : عجب دور زمونه ای شده ، بچه های حالا  تو جیب معلمشون دیگه سُسُک وِل مِدَن ( ترجمه : بچه های الان تو جیب معلمشون سوسک هم می اندازن)
3-یه روز کلاسمونو عوض کردن بردن طبقه پایین ( آخه معلم زبان فارسیمون پاش شکسته بود نمی تونست دو طبقه بیاد بالا ) اون کلاس جدیده پنکه سقفی داشت . من و دوستام هم با هم رفتیم از توی حیاط مدرسه دو سه تا گل رز کندیم پرپر کردیم گلبرگاشو گذاشتیم بالای پره های پنکه سقفی یه نیم ساعت گذشت ، معلمه داشت درس می داد که گفتیم ، آقا هوا گرمه میشه پنکه رو روشن کنیم . اون هم که از هیچی خبر نداشت گفت روشن کنیم ، دوستم هم تا درجه آخرش پنکه رو روشن کرد ،  یه کم که سرعت گرفت همه گلبرگا ریختن وسط کلاس ما هم سر و صدا و جیغ و از این ادابازی ها در می آوردیم ، معلمه بنده خدا پاش شکسته بود نمی تونست زیاد راه بره ، هی داد می زد ساکت و از این حرفا ، خلاصه که اینقدر حال کردیم ، جاتون خالی .
5- بقل دستی من خیلی تو کشیدن کاریکاتور ماهره ، سر کلاس شیمی کاریکاتور معلممون رو کشیده بود داشت روش کار می کرد ، که معلمه اومد جلو ، کاغذو از زیر دستش کشید بیرون ، دوستم هم سرخ شده بود گفت : آقا ، آقا شما نیستین آقا . همینطوری کشیدیم ، ببخشید آقا
معللمون هم یه کم به کاریکاتوره نگاه کرد ، بعد خندید گفت : می دونم ، من مو دارم اینی که تو کشیدی کچله ! بعد کاغذو پس داد گفت حواست به درس باشه و رفت وسط کلاس
من هم به کاغذه نگاه کردم ، یه عکس خیلی ضایع و قشنگ بود زیرش هم نوشته بود :
آقای حامدی .... ده سال بعد !!! ( فامیله معلممون حامدی بود )
6-نصفه دیوار کلاسمون پنجره اس ، اما واسه اینکه بچه ها حواسشون پرت نشه تا ارتفاع دو متری همه رو رنگ سفید زدن ، ما هم با کلید و از این جور وسایل ، رنگها رو به ابعاد 15در 15 پاک کردیم ، زنگ تفریح که می خوره همه میریزیم  از توی اون مربع ها بیرونو نگاه می کنیم . هر روز هم ناظمون میاد کلی بهمون فحش میده ، ( نامرد اینقدر با مشت زده تو پشت من که پشتم اندازه یک دایره با شعاع 5 سانتیمتر کبود شده  ، آخه من همیشه پشت پنجره ام )
7-یکی از ناظم های مدرسمون قیافه اش کپی هندی هاس ، یه سیبیل باریک و کم پشت هم داره کپی هندی ها شده ، بعد تو کل مدرسه به اسم پلیس بمبئی ( پایتخت هند ) معروف شده ، یه دفه داشتیم تو راهرو با بچه ها سر و صدا می کردیم ، دیدیم داره از تو حیاط میاد ، یکی از بچه ها داد زد : فرار کنین ، فرار کنین ، پلیس اومد ، ناظمون هم شنید سرخ شده بود ، هی می گفت کی بود ، کی این حرفو زد ، اینقدر محکم لب پایینمو با دندون گرفته بودم که خندم نگیره لبم خونی شد . خیلی حال کردیم .
8- سرکلاس نشسته بودیم ، ( من وسط میشینم ، یکی از دوستام سر میز اون یکی دوستم هم ته میز ) معلمون هم کنار ما واستاده بود داشت نمی دونم یکی از بچه ها چی می خوند گوش می داد . اون دوستم که سر میزه سر اتود اون یکی دوستم که ته میزه باز کرد انداخت تو جیب شلوار معلممون ، هر سه تامون خندمون گرفته بود سرمون گذاشته بودیم رو میز فقط می خندیدیم ، بعد دوستم گفت برو ازش بگیر وگرنه باید واسه یه اتود دیگه بخری . بیچاره دوستم هم بلند شد رفت به معلممون گفت : آقا ببخشید ، سر اتود ما اشتباهی افتاده تو جیب شما !!! معلمه هم قاطی کرده بود می گفت ، آخه این کارا شجاعته که شما می کنین ، فکر می کنی خیلی شجاعی ؟؟؟ و ...
9- یکی از بچه هامون که کنار مبسر کلاسمون میشینه ( مبسرمون یه آدم خر خون و مثبتیه که نمی دونین ) زنگ ادبیات با پاک کن زد تو سر معلممون ، معلمه قاطی کرد ، رفت زد تو گوش مبسرمون . مبسرمون هم اعصابش خورد شده بود گریه اش گرفته بود می گفت : مارو می زنین آقا بزنین اشکال نداره ، دلمونو شیکوستین آقا بزنین ) از اونجا به بعد هر وقت یه کاری میشه میگیم نگین آقا اسدی ( فامیل مبسرمون ) دلش میشکوسته !!!
10- اسم یکی از معلمامون مهدیه . بعد بنده خدا هروقت برمی گرده به طرف تخته که چیزی بنویسه همه بچه ها میگیم مِیتی ، مِیتی ... بیچاره اینقدر سرخ میشه .
11- کلاسمون کلی پنجره داره ولی همه اونا رو جوش دادن و باز نمیشه ، فقط اون بالای بالا ( گوش ) یه پنجره خیلی کوچولو که یه آدم نمی تونه از توش رد بشه ، این پنجره واسه اینکه هوا عوض شه همیشه تو کلاسمون بازه ، یکی از بچه ها شیر کاکائو گرفته بود ، می خواست باز کنه بخوره ، دوستم از دستش قاپید از پنجره انداختش بیرون ، بعد رفتیم از توی همون مربع هایی که رو شیشه درست کردیم بیرونو نگاه کردیم ، دیدیم یه مرده ای پیرهنش قهوه ای شده داره بالا رو نگاه می کنه . حدود یه ربع بعد ، نشسته بودیم سر کلاس مدیرمون اومد تو ، دکمه پیرهنش هم باز شده بود ( فکر کنم یارو یقشو گرفته بود) خیلی هم عصبانی بود ، گفت کی از این پنجره بستنی انداخته ، تا گفت بستی من بلند زدم زیر خنده ، دوستمم ترسیده بود هی می گفت نخند الان میفهمه ولی نفهمید ، گفت خودش بیاد خودشو معرفی کنه . ولی هیچکی خودشو معرفی نکرد ، فرداش دیدیم همون پنجره کوچیکه رو جوش دادن !!!

12-معلم ریاضیمون همیشه روپوش آزمایشگاه می پوشه میاد سر کلاس ، دو سه تا از بچه باحالای کلاس هم نمی دونم از کجا رنگ زرد گیر آوردن ، یه قطره ریختن رو صندلی کلاسمون ، صندلی هم زرد بود ، معلمه نفهمید ، خلاصله نشست بعد دیدیم پشتش جای یکی دو تا لکه زرد افتاده !!!
13- معلممون زبانمون پشتش به ما بود داشت رو تخته چیزی می نوشت ، یکی از بچه ها هم با موبایل ازش فیلم می گرفت ، این دوست من هم خیلی کرم داره ، موبایشو در آورد واسه اونی که داشت فیلم می گرفت sms فرستاد . از موبایل طرف یه صدای خیلی بلند اومد بیرون ،  بیچاره پسره یک متر پرید هوا ، خیلی خندیدیم!!!
14- توی حیاط مدرسه یه انباری داریم که وسایل ورزشی مدرسه اونجاس ، یه روز هیچکدوم از ناظم هامون توی حیاط نبودن در اونجا هم باز بود . چند تا از بچه ها اومدن همه توپا رو آوردن بیرون و هی توپا رو شوت میکردن بالا ، هی ما سر و صدا می کردیم ، خلاصه مدیرمون دوید بیرون از دفتر همه توپا رو گرفت ، ولی یکی از توپای بسکتبالو ندید داشت میرفت توپا رو بزاره تو انبار یکی از بچه های کلاس ما توپ بسکتبالو شوت کرد ، توپه محکم خورت به پشت مدیره ، همه توپا از دستش افتاد رو زمین ، همه  بچه ها نشسته بودیم رو زمین داشتیم می خندیدیم ، خیلی حال داد ...
15- یکی از بچه هامون لهجه ی خیلی خیلی غلیظ و تابلویی داشت . مثلا داشتیم راه می رفتیم می گفت : هو سوسلنگا بیاین خِدِ هم کند بزنیم بِرِم اووَر  ( ترجمه : دوستان خوب !!! بیاین با هم بریم اون طرف خیابان )
16- اولین روز امتحانای ترم دوم بدون کت رفتم مدرسه ( لباس فرم مدرسمون کت و شلواره ) (آخه هوا خیلی گرم بود ) خلاصه رفتم تو مدرسه ناظمون نامرد منو انداخت بیرون گفت از اون در برو تو دم در دفتر ، خلاصله رفتم دیدم ، بَه بَه ، جمعمون جمع بود ، همه دوستام هم بودن ، خلاصه واستادیم ، معلم پرورشیه اومد یه نگاه به ما انداخت تسبیهشو در آورد به چند تا از بچه های اون کلاس نگاه کرد ، گفت ، نه اینا بچه های خوبین بع به ما نگاه کرد ، به دوسه از بچه ها هیچی نگفت به دوستم گفت دستتو بیار جلو ، محکم با تسبیهش زد کف دست دوستم ، بعد کف دست اون یکی دوستم هم زد ، دست منو هم گرفت ، اومد بزنه ، دستمو کشیدم ، تسبیه محکم خورد با پای خودش !!! ولی نامردی کرد ، جاش دو تا دیگه زد .


* معلم پرورشی به من و دوستام ، ( همه اون آخر کلاس می شینیم ) میگه خطّه دشمن پرور  خیلی نامرده ، زیاد اذیتش نمی کنیم ، یه کم از بقیه بیشتر !!!




دسته بندی :

    لینک مطلب