تبليغاتX
... سه نقطه



نویسنده : هومن ; ساعت 16:34 روز

سلام...!
راستش نمی دونم چی بگم ... یه مدتی بود تو این هفته افتاده بودم تو موج دپرسی ولی الان حسابی حالم ردیفه ... البته نه به اون صورت ، راستش چهارشنبه صبح که رفتم تمرین تاندون دست راستم ( که دو هفته پیش درد گرفته بود ) حسابی داغون شد . ولی روز بعدش بازم رفتم سر تمرین ( پنجشنبه ) ایندفعه خیلی حال داد . تیم بنیاد اومده بود سالنمون باهامون بازی کنه . منم مثلا می خواستم اون روز هیچی اسپک ( فارسی = آبشار ) نزنم ولی خوب دیگه تیم بنیاد بود . نمی شد کاریش کرد . منم که اسپک یک تیم بودم دیگه خلاصه زمینشون سوراخ سوراخ شد . آخر هم سه به یک بردیمشون . بعد امروز با یکی دیگه از بچه های تیم ( اونم بازیش خیلی توپه ) قرار گذاشتیم رفتیم پارک با چند تا کله گنده بازی کنیم . اونا هم 3 نفر بودن ولی خیلی آشنا داشتن خلاصه دو تا از بچه های تیم ملی نوجوانان ( امیر علی شاهی و رشید یوسفی ) و کاپیتان استان و چند نفر دیگه هم اومدن دوتا تیم شدیم بازی کردیم . ( اونجا من تقریبا مثل نخودی بودم . نامردا این بازیکنای تیم ملی چقدر بازیشون خوبه . شانس آوردم که الان صورتم سالمه )  نامردا خیلی محکم می زدن می ترسیدم بگیرمشون . چند تا گرفتم ولی یه دونه محکم زد اومد رو ساعدم ، رد ام اول میکاسا ( آرم توپ والیبال ) که رو توپ حک شده موند رو دستم . الان مچ دستمو که تکون می دم ساعدش درد میگیره .
یه اتفاق خیلی بزرگ هم دیروز واسم افتاد ... دیروز از انجمن فیزیک ایران واسم یه نامه فرستادن که طرحم ( استفاده بهینه از انرژی زمین گرمایی ) قبول شده و دعوت نامه فرستادن که برم و شرکت کنم . 18 شهریور شروع میشه فقط تنها بد شانسی ای که آوردم این بود که از شانس ما جشنواره اش افتاده مشهد . کاشکی یه شهر دیگه بود می رفتم 3 روز مسافرت حال می کردم .
یه عالمه واستون چیزی تایپ کردم که به عنوان خاطره بنویسم ولی وقتی خودم خوندم خوشم نیومد ، واسه همین پاکش کردم . انشالله هفته دیگه با دست پر میام .

ویرایش : یادم رفت بگم .... ما پنجشنبه هفته دیگه با اجازتون می ریم مسافرت . برنامه مون اینه که پنجشنبه بریم ، جمعه هفته بعد برگردیم . ایستگاه هامون هم به ترتیب گرگان ، رشت ( یا انزلی ) ، آستارا ، رشت ، همدان ، کرمانشاه ، همدان ، تهران ، مشهد . اگه بتونم جمعه ( که احتمالا نمی تونم ) و یا شنبه ( که انشالله می تونم ) وبلاگو آپ می کنم .
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه بار دیگه برگردیم سر داستان :

* اول یه توضیح درباره جلد یک بدم که از فردا قراره که شروع به ویرایشش کنم . می خوام کل اسامی رو عوض کنم . یه تغییرات خیلی خیلی جزیی هم توش می دم . بعد سعی می کنم چاپش کنم .

* اما جلد دو ... چون شما جلد یکو با همون اسامی اولیه خوندین منم جلد دو رو با همون اسامی می نویسم که براتون مشکل ایجاد نشه .

* راستشو بخواین خیلی خیلی این جلد جدید واسم نوشتنش سخت شده  . ۳ روز وقت گذاشتم تا تونستم یه فصل کوتاه بنویسم . امیدوارم خوشتون بیاد .

جلد دوم : برساووس

فصل اول :
قرص کامل ماه در پشت ابر پنهان شده و تنها تکه ابری پنبه مانند را روشن ساخته بود . در ساعاتی که برف ها بر روی زمین یخ بسته بودند و کوچکترین موجود زنده ای در خارج از آشیانه اش نبود ، مردی جوان بر روی برف های سفید قدم می زد . او قد بلندی داشت و در حالی که هر دو دستش را در جیب پالتوی چرمی اش مخفی کرده بود به سمت خانه ای قدیمی در انتهای کوچه ای گام بر می داشت . خانه ای که روزی در آنجا آرامش داشت . روزی با مادر و برادرش ، بدون هیچ دردسری در آن خانه کوچک و قدیمی زندگی می کرد . خانه ای که اکنون در میان برف جلای همیشگی خود را نداشت . پسر جوان به همه اینها فکر می کرد اما مهمترین دقدقه او کشتن برادرش بود . شش سال پیش در کمتر از یک ماه فهمیده بود قویترین انسان روی کره زمین است و می باید برای حفظ بقای خود ، برادرش را به همراه شخصی ناشناس بکشد . شبی را به یاد می آورد که پدرش ، پدری که برای اولین و آخرین بار توانسته بود از نزدیک با او گفتگو کند به دست برادر بزرگش کشته شده بود . برادری که به او هشدار داده بود دیگر هیچ شبی را در آسایش نخواهد داشت . او اکنون در آستانه بیست سالگی قرار داشت . جیمز راکسون آن شب وارد دهه سوم زندگی اش می شد . او بیست سال پیش در شبی به همین سردی ، متولد شده بود .
در طی این شش سال ، آموزش های خصوصی و فراوانی از همراه و عمویش ، سالی آموخته بود ، به طوری که اکنون می توانست مانند مبارزی قوی ظاهر شده و بسیاری از دشمانش را شکست دهد . نزدیک به دو سال بود که اجازه داشت به تنهایی و بدون حضور سالی از جایی به جای دیگر رفته و یا در تاریکی قدم بزند . ناگهان به جسم سختی برخورد کرد ، از فکر بیرون آمد و به مقابلش خیره شد . در مقابل خانه مادری اش ایستاده بود . خانه ای که 13 سال از عمرش را در آن گذرانده بود . ضربه کوچکی به در نواخت و داخل شد . بر طبق قانونی که میان او و گری بود ، هر دوی آنها اجازه داشتند به مادرشان سر بزنند و هیچ کدام حق نداشتند در آنجا با دیگری به مبارزه بپردازد . آنجا خانه آرامش بود .
فضای خانه بسیار گرم تر از بیرون بود . جیمز صدای آتش شومینه را از دور می شنید . آرام آرام به آنجا رفت . بعد از چهار ماه ، بار دیگر به خانه مادرش آمده بود . وارد آشپزخانه شد و به مادرش لبخند زد ، اما بلافاصله لبخند بر لبش خشکید . برادرش ، گری نیز آنجا بود .
دستش را به درون جیب پالتویش برد و با لمس کردن اسلحه اش آرام شد گری نیز همین کار را انجام داد . هرچند هیچکدام از آنها اجازه تیر اندازی در آن مکان را نداشتند اما ایستادن در مقابل دشمنی که آرزوی مرگ او را داری هر غیر ممکنی را ممکن می سازد .
آندو بدون هیچ حرفی به یکدیگر خیره شده بودند تا اینکه مادرشان ، خود را در آغوش جیمز انداخت و با او به گرمی مشغول احوال پرسی شد. او هرگز نمی خواست فرزندانش وارد چنین جنگی شوند اما چاره ای نداشت . پیشگویی باید به وقوع می پیوست و او قادر به تغییر آن نبود . هیچ کس قادر به تغییر آن نبود . جیمز با راهنمایی مادرش ، یکی از سه صندلی نرمی که در گذشته در کنار مادر و برادرش بر روی آن می نشست برداشت و در مقابل آتش شومینه قرار داد ، پالتوی چرمی اش را در کنار آتش گذاشته و خود را بر روی صندلی انداخت .
بر خلاف گذشته اصلا با مادرش گرم صحبت نکرده بود و این باعث عذابش شده بود . در دفعات گذشته که به آن خانه آمده بود بسیار راحت تر با مادرش برخورد می کرد اما اینبار وجود گری و جیمز در کنار یکدیگر ، باعث شده بود خانه سوت و کور باقی بماند .
ساعتی بعد ، هر سه آنها سر میز شام حاضر شده اما هیچ کدام میلی به خوردن غذا نداشتند . سر انجام گری از جایش بلند شد ، به سردی از مادرش خداحافظی کرده و از خانه را ترک کرد .
سونیا که از رفتن او آرام تر شده بود ، رو به جیمز کرده و به گرم صحبت با او شد . جیمز شامش را به پایان رسانده و پس از کمی صحبت با مادرش و دلگرمی دادن به او ، خانه را ترک کرد .
بار دیگر بارش برف شروع شده بود . بسیار سریع و خشن ، به طوری که بارش آن پس از چند دقیقه تمام لباس جیمز را پر کرده بود . مه شدیدی اطراف را فرا گرفته بود اما چشمان تیز بین جیمز که به همین منظور تمرین داده و آماده شده بود می توانست پیکر مردی ، هم قد خودش را در مقابلش ببیند که گویی منتظر کسی است . بار دیگر دستش را به درون جیب پالتویش برد تا از وجود اسلحه اش مطمئن شود . پس از اینکه کمی به مرد نزدیک شد او را شناخت . گری در تمام این مدت در انتظار او ایستاده بود.
جیمز سرعت گام هایش را آهسته تر کرد.
- صبر کن جیمز .
- چی می خوای ؟
- می خوام بدونم ... ارباب سوم پیدا شده یا نه ؟
- مگه خودت خبر نداری ؟
- خوب شما ابر رایانه دارین ولی من نه .
- فکر می کنی باید بهت بگم ؟
- فقط می خوام بدونم . در هر صورت رقابت اصلی بین من و تو...
- نه ، هنوز به دنیای ما نیومده .
جیمز سر جایش میخکوب شد . هجوم روح گری به ذهنش را احساس می کرد اما اکنون دیگر مانند شش سال قبل نبود ، او سالها آموزش دیده بود تا بتواند ذهنش را در مقابل هجوم دشمنان بسته نگه دارد .
آندو چند ثانیه به یکدیگر خیره ماندند تا اینکه گری منصرف شد و در حالی که از خشم می لرزید دوان دوان از جیمز دور گشت .


 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 11:35 روز

سلام...!

امروز یه پست خیلی کوچیک و فوری باید بزنم . پس حرف زیادی نمی زنم

توی وبلاگ http://potter7.blogfa.com یه نظر سنجی خیلی بزرگه که کتاب اول من هم توی گروه دوم اون قرار داره به اسم برج سیاه ... اگه به من رای بدین خیلی لطف بزرگی در حقم کردین چون واسم مهمه.

آدرس کامل : وبلاگ http://potter7.blogfa.com . سمت چپ . پایین پیوند های روزانه . پایین آمار وبلاگ .  بعد میرسین به نظر سنجی اول اونو رد کنین میرسین به نظر سنجی دوم . گزینه هشتمه نظر سنجی دوم داستان منه . دستتون درد نکنه

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 16:6 روز

سلام...!
امیدوارم حالتون خوب باشه .
منم خوبم یه مدت دپرس بودم نمی دونم چرا هر کدوم از دوستام که می فهمید فکر می کرد عاشق شدم !!! بابا به جان بابام من عاشق نشدم .
امروز نتیجه طرح روانشناسیمو می گیرم . دعا کنین قبول شده باشم .
خوشبختانه این هفته یه اتفاق جالب افتاده که می خوام واستون تعریف کنم . البته قبلش بگم که خاطره های من اکثرا وقتی با دوستام هستم شکل میگیره ( چون وقتی با خانواده می ریم جایی من یه بچه پاک و معصومی ام که خدا می دونه ) اما این یکی استثنا خانوادگیه :
 فکر می کنم یه شنبه شب بود که با خالم و اون یکی خالم رفتیم شام بیرون پیتزا بخوریم تعدادمون هم خیلی زیاد بود حدودا پونزده نفر می شدیم . رفتیم یه میز بزرگ تو فضای باز گرفتیم نشسته بودیم سر میز ، منم مثل این بچه های مثبت سرمو انداخته بودم پایین تو خودم بودم که شامو آوردن . بعد همه داشتیم شام می خوردیم . من یه لحظه بلند شدم از اون طرف میز ، دستمال کاغذی بردارم ، داداش نامردم صندلی منو با خیال راحت برداشت گذاشت اونور ، منم که تو خودم بودم اومدم محکم نشستم یه دفعه دیدم هیچی زیرم نیس . خلاصه رفتم پایین . بعد می خواستم یه چیزی بگیرم که نیوفتم . رومیزی رو گرفتم کشیدم . اتفاق زیادی نیافتاد فقط همه نوشابه ها ریخت رو پیتزا ها بعد همگی به اتفاق هم اتفادن رو من . خیلی جالبه اگه سس و نوشابه با پیتزا قاطی بشه بریزه رو لباساتون !!!
حالا یه چیز دیگه هم می گم ... وقت که هست ...فقط می خوام بگم که من چرا اینقدر بد شانسم :
دیروز یه جا عروسی دعوت بودیم ، هی گفتم نرم ها ولی آخرش رفتم . بعد اونجا بودیم اولش که تقریبا دو ساعت همه نشسته بودیم به همدیگه نگاه می کردیم ( آخه مجلس های مردونه اینجا خیلی مسخره اس - قبلا که بچه بودم می رفتم قسمت زنونه جالب تر از اینجا بود ) خلاصه تا اینکه یه ضبط آوردن دو ساعت آهنگ گذاشتن از این آهنگ مسخره ها که نمی دونم از اون بالا کبوتر میاد یه افغانی میاد ... یا نمی دونم اینقدر دست بزنید تا النگوهاتون بشکنه خوشگلا و از این چرت و پرتا ... بعد سی دی رو عوض کردن یه کم بهتر بود این جدیده . خلاصه یه مقدار نشسته بودیم ، برادر داماد اومد دست منو گرفت گفت یه دقیقه بیا ... گفتم کجا ؟ گفت تو بیا ... منم رفتم حالا رفتیم اون وسط دست منو گرفته میگه بیا برقصیم ... میگم برو دست زنتو بگیر باهاش برقص به من چیکار داری ... من تو عمرم نرقصیدم بیام اینجا برقصم ؟؟؟ خلاصه اینکه از شرش خلاص شدم دوباره اومدم نشستم ... بعد با یکی دو تا از فک و فامیلا رفتیم طبقه بالا ( یه کاری پیش اومده بود ) لازم بود کفشامونو در بیاریم ( آخه فرش داشت بالا) . من هم دو ساعت بند باز کردم رفتم تو داشتم برمی گشتم یه دفعه دیدم یه بچه بی تربیت 3 ساله صاف بالا آورد رو کفشای من و پسر خاله ام . حالا منو بگین کپ کرده بودم . خلاصه با هزار زحمت رفتم کفشه رو شستمو و خشک کردم و از این کارا دیگه دهنم سرویس شد . من هرچی بگم بد بخت و بدشانسم شما باورتون نمیشه .
ما احتمال زیاد 2 شهریور می ریم مسافرت . مقصدمون کرمانشاه و همدانه ولی از شمال هم رد می شیم . آرزوم بود که این مسافرته زود تر برسه ولی حالا دارم از اینکه می خوایم بریم مسافرت گریه می کنم .... از شانس من مسابقات والیبال جام شهرداری های کشور از 5 شهریور شروع میشه . منم امسال واسه تیمش انتخاب شدم . احتمالش هم هست که کاپیتان شهرداری مشهد بشم .( چون همه بازیکن های پارسال رفتن ) کنناز توی جام بازیکن انتخاب می کنن  واسه تیم شهرداری . ( تیم شهرداری هم توی دسته یکه ) اگه می تونستم برسم به مسابقات و اونجا هم واسه تیم شهرداری انتخاب می شدم دیگه نونم تو روغن بود . می رفتم سوپر لیگ .... حیف ، هر چی هم که اصرار می کنم بابا بیاین 5 روز زودتر بریم هیچکی محل نمی ذاره .
اینم از چرت و پرتای امروز ... دعا کنین هرکاری می کنم بهترین باشه . مرسی . بین چند تا انتخاب خیلی سخت گیر کردم .
____________________________
حالا بریم سر داستان :
خب یه بار دیگه رسیدم به روزی که قراره فصل آخره کتابمو بذارم :

این کتابم تموم شد . با همه خوبی ها و بدی هاش ... البته بدی که نداشت اما خوب ...

با خیلی ها دوست شدم ... خیلی ها شروع کردن به وبلاگ نویسی ... خیلی ها وبلاگ نویسی رو ترک کردن اما من هنوزم هم بودم و هستم .

زیادی حرف نزنم ... فقط بگم که سعیمو می کنم اگه بشه این کتابو چاپ کنم .

جلد دوم رو هم اگه بتونم هفته دیگه شروع می کنم اما قول نمی دم .

احتمالا توی طول سال خیلی کمتر می ذارم .

می خوام بشینم درس بخونم .

سعی می کنم تا آخر تابستون هفته ای دو فصل بزارم ...( فقط سعی می کنم )

اینم پی دی اف کل داستان که قولشو داده بودم = متن کامل کتاب شمشیر جادویی

و قبل از اینکه فصل ۱۵ رو بزارم بگم اسم کتاب دوم برساووسه بعدا می فهمین برساووس چیه .

فصل پانزدهم :
جیمز در جا خشکش زد . نمی دانست باید از زنده بودن مادرش خوشحال باشد یا خیر . او برای مادرش عزاداری کرده و مرگ او را باور کرده بود اما اکنون فهمیده بود در تمام این مدت مادرش زنده و در اسارت مردی شیطانی که لقب پدر جیمز را به دوش می کشید قرار داشت .
بار دیگر به دنیای واقعی بازگشت . همه مشغول دویدن بودند . اضطراب را می شد در چهره همه مبارزان حاضر در ساختمان دید . همه آنها از اینکه جرج راکسون ، رهبر سایه سیاه به میدان مبارزه رهسپار شده ترسیده بودند .
- جیمز ، بهتره اسلحه های زیادی رو برداری ، جنگ سختی در پیش داریم .
سالی شانه جیمز را گرفته و او را به سمت صندوقچه مهمات راهنمایی کرد. جیمز بر روی زمین نشست و چندین اسلحه مختلف را انتخاب کرد ، اما قبل از اینکه بتواند از جایش بلند شود تمامی چراغ های آن سالن بزرگ خاموش شد . تالار در سکوت و تاریکی غرق شده بود . سپس صدای شکستن شیشه ای به گوش رسید و دست چارلی که تیغه ای نورانی به همراه داشت روشن شد . او جیمز را پشت سر خود نگه داشت بود تا مبادا از جانب دشمنان گزندی به او برسد .
ناگهان مرکز سالن درست در جایی که شمشیر جادویی قرار داشت نوری آبی رنگ درخشید و دایره ای به شعاع 5 متر را روشن کرد . مردی با یک دست در کنار زن و مردی دیگر ایستاده بود . بی تردید مرد یک دست پدر جیمز و زن و مرد دیگر مادر و برادر او بودند .
- جیمز ... مادرت اینجاس ، اون می خواد تو رو ببینه . نمی خوای به استقبالش بیای ؟
- به حرفاش گوش نده . اون می خواد تو رو تحریک کنه .
با اینکه سالی درست در کنار او بود ، با این حال صدایش گویی از راهی دور به گوش می رسید و تاثیر چندانی بر جیمز نمی گذاشت .
- جیمز راکسون ، نمی خوای مادرتو ببینی ؟
جیمز مانند برق گرفته ها از جایش بلند شد . دیگر هیچ ترسی از رهبر فرقه سایه سیاه نداشت . احساس قدرت تمام وجودش را فرا گرفته بود . او باور داشت که می تواند در آن شب ، پیروز از میدان خارج شود . جیمز وارد دایره آبی رنگ شد و بلافاصله پس از ورودش ، اطراف دایره آبی رنگ را حفاظ های نوری قرمز رنگی پوشانده و بار دیگر همه چراغ ها سالن روشن شده بودند اما هیچ ترسی بر دل جیمز رخنه نکرد. اکنون او به راحتی می توانست مادرش را ببیند . بر خلاف تصور جیمز ، او هیچ تغییری نکرده و کوچکترین  اثری از شکنجه در بدن او دیده نمی شد .
سالی فریاد زنان به سمت دایره آمد اما به محض برخورد با اشعه های قرمز رنگ به عقب پرتاب شد . بلافاصله چندین سایه سیاه پوش اطراف او را فرا گرفته و با او گلاویز شدند اما جیمز کوچکترین توجهی به او نداشت . تنها هدف او کشتن مردی شیطان صفت بود که همه جهان را برای خود می دانست .
- جیمز ، پسرم ... بیا تو بغلم
- خفه شو .
او اسلحه اش را بالا گرفت و آماده شلیک شد . اما پدرش هیچ عکس العملی نشان نداد .
- چهارده ساله که آرزوی دیدنتو دارم . اما هیچ وقت موفق نشدم . متاسفانه توی زمان بدی با هم آشنا شدیم . از من برای تو تصویر بدی ساختن ....
- نه ، هیچ کس نمی دونست تو زنده ای . من این تصویر بد از تو رو در ذهن بقیه ساختم .
پدر جیمز کمی جلوتر آمد و رو در روی او قرار گرفت . میان آندو تنها دو متر فاصله بود . جیمز اسلحه اش را محکم تر در دست گرفت تا در صورت مشاهده کوچکترین حرکتی از پدرش او را از پای در آورد . او برای اولین بار موفق شده بود پدرش را از نزدیک ببیند . آرزویی که پس از چهارده سال به حقیقت پیوسته بود . پدرش یک جیمز دیگر در ابعاد بزرگتر بود . با این تفاوت که صورتش پر از جای زخم و موی قهوه ای اش اندکی کم پشت شده بود .
- پسرم ... حالا وقتشه که دوباره برگردی پیش خانواده ات . مادرت ، گری و من
- پیش تو ؟ من حاضرم به دست تو کشته بشم . اما هرگز سمت تو نباشم .
- می تونم دلیلشو بدونم ؟
- تو کثیف ترین آدمی هستی که من تا به حال دیدم . به این خاطر
- چی دیدی که باعث شده اینطوری راجع به من فکر کنی ؟
جیمز به فکر فرو رفت
- آسیب رسوندن به مادرت ؟ اون الان صحیح و سالم اینجاس . دزدیدن گری ؟ اون خودش پیش من اومد . بر...
- کشتن خیلی از افراد حذب ما . حذبی که خودت یه روزی رهبرش بودی . تو یه خائنی
- نه پسر . اشتباه نکن . من در اینباره تحقیق کردم تا به این نتیجه رسیدم . به مدت 15 سال زندگی خودمو خراب کردم تا یه روز خانواده ام زندگی خوبی داشته باشن .
- تو رهبر گروهی شدی که کاری جز کشتن مردم بی گناه نداره .
- اینا چیزیه که به زور توی مخ تو فرو کردن . اینطوری نیست . برای نمونه می تونم چارلی رو مثال بزنم .
- اون قبل از مرگش گفت به دستور تو می خواسته منو بکشه
- من هیچوقت چنین دستوری به اون ندادم .
- در هر حال من هیچ وقت پیش تو بر نمی گردم . می تونی همینجا منو بکشی . می تون هم گری رو ، برادرم رو برداری و همراه مادرم برین با هم زندگی کنین . من هیچ وقت تو رو ندیده بودم ، تو هم همینطور . می تونی فکر کنی من اصلا وجود نداشتم .
- اما من گری رو نمی خوام .
- اونو نمی خوای ؟ یعنی گری همون پسری نیست که تو به خاطر دزدیدنش نقشه می کشیدی  ؟
- نه ... گری فقط یه وسیله بود . من گری رو به خدمت گرفتم تا تو رو بدست بیارم . گری واسه من هیچ ارزشی نداره .
- یعنی ...
- جیمز ، من فقط تو رو می خوام . تو از گری قوی تری .من وقتی تو رو داشته باشم دیگه احتیاجی به گری نیس .
جیمز بیش از پیش از پدرش متنفر شد . پدر او تنها به دنبال قدرت بود . او شیفته قدرت شده و حاضر بود برای رسیدن به آن به هر کاری دست بزند . صدای فریاد های سالی که در کنار آقای اسمیت با چندین نفر از افراد پدر جیمز  مبارزه می کرد به گوش می رسید . پس او هنوز زنده بود .
- میای با هم زندگی کنیم ؟ ما می تونیم با کمک هم خیلی قدرتمند بشیم.
- من نمی...
 صدای گلوله ای به گوش رسید و چشمان پدر جیمز در حدقه چرخید . جیمز صحنه ای را که می دید باور نمی کرد . پشت سر پدرش ، گری ایستاده و اسلحه را به سمت او شلیک کرده بود . جرج راکسون ، پدر گری و جیمز چرخید و به گری نگاه کرد . ترس در چشمانش موج می زد . ترس از مرگ . مطمئننا او هیچ وقت فکر نمی کرد به این سادگی بمیرد . به دست پسر بزرگش که روزی شیفته او بود .
- تو ... گری .
او نتوانست جمله اش را کامل کند و به زمین نشست . سونیا ، مادر جیمز و گری نیز دستش را بر روی دهانش گذاشته بود و سعی می کرد جلوی اشکهایش را که گویی با عجله از درون چشمانش بیرون می آمدند را بگیرد . گری به چشمانی پر از اشک اما نفرت به پدرش نگاه می کرد . هر دو سعی می کردند حرف بزنند اما نمی توانستند . پدر او می خواست حرف اما فوران خون از دهانش مانع حرف زدنش می شد و بغضی در گلوی گری ، مانع صحبت او بود . او گلوله ای دیگر شلیک کرد و پدرش را برای همیشه از دنیای انسانها جدا کرد .
جرج راکسون در خون غلتید و بر روی زمین افتاد . دیگر هیچ ابهتی نداشت . هیچ کس از او نمی ترسید و دیگر هیچ آسیبی از او به دیگران نمی رسید .
جیمز و گری رو در روی هم ایستاده بودند و جسد پدرش در کنار آندو افتاده بود . مادر آندو با عجله جلو آمد و بین آندو ایستاد . جیمز اسلحه اش را محکم تر از قبل در دست گرفت انگشتانش در اثر فشار سرخ شده بودند . او از کنار شانه مادرش گری را نشانه رفته بود .
ناگهان جرقه ای در ذهن جیمز باعث شد خوابی را که در روز ورودش به مدرسه در اتوبوس دیده بود به یاد آورد . آن زمان در کنار برادرش به خواب رفته و همین مکان را در خواب دیده بود . پدرش بر روی زمین افتاده و مادرش بین او و گری ایستاده بود . به یاد آورد در خواب به انگشت جیمز خیره شده بود تا در صورت کوچکترین تکانی ، شلیک کند . پس همین کار را انجام داد . آندو ساکت ایستاده و به یکدیگر خیره شده بودند . هیچ کدام کوچکترین توجهی به سونیا ، مادرشان که با عجز و ناله از آنها می خواست اسلحه را کنار بگذارند نشان نمی دادند . جیمز از برادرش نفرت داشت . اما می دانست او ناخواسته وارد این جنگ شده است . او فریب پدرش را خورده بود . پس بیگناه بود .
اما نه ، او با سنگدلی خانم لوکاس ، بهترین معلم جیمز را کشته بود . پس او نیز گناه کار و یکی از ارباب های سه گانه بود . یکی از دو اربابی که می بایست به دست جیمز کشته و یا او را می کشت . جیمز آماده شلیک شد اما گری انگشتانش را سست کرد و اسلحه را آرام آرام پایین آورد . جیمز در دل به خود ناسزا گفت . او می خواست برادرش را بکشد . با خود فکر می کرد گری نیز در این فکر است اما او اسلحه اش را پایین آورده بود .
- گری ، حالا که پدر مرده ... بهتر دوباره برگردی طرف ما .
دیوار نوری سرخ رنگ ، کم کم محو می شد . گری چرخید و رویش را از جیمز برگرداند . مادر آندو بر روی زمین نشسته بود و گریه می کرد .
- نمی تونم جیمز ، دست سر نوشت ما رو در مقابل هم قرار داده تا با هم بجنگیم ، فقط امیدوارم ارباب سوم تو رو بکشه ، هرچند من تمام قدرتمو برای کشتن تو به کار می گیرم .
- من می ...
- من اینبار تو رو نمی کشم . نمی دونم چرا ولی الان نمی کشمت . امشبو با خیال راحت بخواب اما از فردا دیگه خواب نخواهی داشت . بدون که من مثل سایه دنبالت هستم و یک روز می کشمت . مثل یک سایه سیاه .
گری پشتش را به جیمز کرد و از سالن خارج شد . حتی کوچکترین نگاهی به سالی و آقای اسمیت که خسته و زخمی بر روی زمین نشسته بودند نکرد . نیرویی غریضی به جیمز می گفت گری را بکشد اما انسانیتش مانع انجام این کار می شد . گری بی هیچ گزندی از سالن خارج شد و دیگر هیچ کس او را ندید .
جیمز بر روی زمین نشسته و فکر می کرد . حتی افراد فرقه های رعد سرخ و شاندیس نیز محو این اتفاقات بوده و مانند تماشاگران سینما به وسط صحنه ، جایی که جیمز بر روی زمین نشسته بود ،  نگاه می کردند .
مطمئننا این آخرین روزی آسایش جیمز بود . او می بایست از فردا وارد دنیایی تازه می شد تا با برادرش ، گری راکسون ، یکی از ارباب های سه گانه مبارزه کند . باید از با بسیاری از زیبایی های زندگی از جمله دوستانش خداحافظی می کرد و عازم این جنگ می شد .

                                                                                   پایان کتاب اول ...

 


 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 2:22 روز

 سلام...!
من دوباره اومدم ... ولی خیلی دیر شد البته هنوز شنبه نشده . ولی دیگه ساعت که از دوازده شب می گذره بهش می گن شنبه .
من خیلی خیلی وحشتناک سرم شلوغ بود . بالاخره تونستم تحقیق روانشناسیمو تکمیل کنم و تحویل بدم . واسه همین اصلا نشد دور بر وبلاگ بگردم . تو این هفته هم هیچ اتفاق عجیبی رخ نداد که بخوام واستون تعریف کنم . واسه همین مجبور میشم برگردم به دوران قدیم ... حدود دوازده سال پیش .... البته زیاد جالب نیست ولی دیگه هیچی به ذهنم نمی رسه . اینو هم داشتم واسه یکی نظر می ذاشتم که چطوری میشه مادر و پدرا رو اذیت کرد یادم افتاد .
* فکر می کنم چهار ساله بودم که توی تلوزیون تبلیغ می کردن هوا داره آلوده میشه و ماشینا خیلی هوا رو آلوده می کنه و از این چیزا ... منم دیدم ماشین بابام دود می کنه ( البته زیاد دود نمیکرد ) یه روز بابام می خواست بره بیرون نمی دونم چی شد به این ذهن مقتدر من یه راه حلی رسید که دیگه ماشین بابام دود نکنه . یه دستمال برداشتم باهاش اگزوز بابامو پوشوندم . بعد شاد و خوشحال اومدم خونه ....فقط هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی ظهر بابام اومد خونه پیاده اومد . خیلی هم عصبانی بود . (اصلا جالب نبود . کاشکی نمی نوشتم ) 
این هفته سرم یه مقدار خلوت تره ... ایشالله حسابی شیطونی می کنیم واستون می نویسم . راستشو بخواین یه مقدار دپم یعنی دپرسم... انگار می خوام با یکی حرف بزنم ولی هیچ کس نیس . پست بعدی جبران می کنم .

 ________________________________________
بریم سر داستان :
اول اینکه در جواب ابلیس عزیز بگم که اسم اصلی داستان جیمز راکسونه که احتمالا تغییر می کنه . این یه مجموعه سه جلدی ( یا چهار جلدیه ) که اسم این یکی جلدش که جلد اوله شمشیر جادویی بود . موضوعش هم رمان نیمه تخیلیه .
واسه بقیه هم بگم که واقعا ببخشید ... خودم می دونم این فصل خیلی خیلی ضعیفه ولی اصلا فرصت نداشتم . امشب ساعت 10 تازه شروع کردم به نوشتنش . خیلی هم خسته بودم نتونستم بیشتر از این بنویسم ...ایشالله فصل آخر (یعنی فصل بعدی ) جبران می کنم .
فصل چهاردم :
آقای اسمیت دستش را بر روی دهان جیمز گذاشته بود و مانع از صحبت کردن او می شد . او جیمز را بر روی پشت خود سوار کرد و از پنجره ساختمان به پایین پرید . سپس دوان دوان به اعماق جنگل پناه برد . پس از کمی دویدن جیمز را به زمین گذاشته و خودش در مقابل او ایستاد . جیمز بلافاصه شروع به صحبت کرد :
- چه بلای سر سالی میاد ؟
- نمی دونم ... فعلا ما باید از اینجا بریم . باید فرار کنیم .
- کجا می تونیم بریم .
آقای اسمیت کمی قدم زد و به اطراف نگاه کرد .
- فکر می کنم بهتر باشه بریم ساختمان مبارزه
- ساختمان مبارزه ؟
- یه ساختمان زیر زمینیه که اعضای ما با اعضای سایر فرقه ها می جنگن .
- یعنی سایه سیاه و رعد سرخ و شاندیس
- آره یه جای دیگه هم هست . می تونیم بری...
- نه . من می خوام برم ساختمان مبارزه.
آقای اسمیت تردید داشت . گویا از بردن جیمز به ساختمان می ترسید .
- اونجا درگیری زیاده . ممکنه بهت آسیب برسه
- من امشب باید اونجا باشم. من می خوام برم اونجا . حتی اگه مجبور بشم تنها برم . اینو غریضه ام بهم میگه .
- دنبالم بیا .
جیمز به دنبال آقای اسمیت که دوان دوان به سمت مرکز جنگل حرکت می کرد ، رفت . آقای اسمیت ناگهان ایستاد ، بر روی زمین خم شد و دریچه ای را از میان خاک بیرون کشید . چند ثانیه بعد آندو در تونلی عریض و بی انتها ایستاده بودند .
- دنبالم بیا جیمز
آندو دوان دوان تونل را می پیمودند اما هرچه بیشتر مسیر را می پیموندند تونل طویل تر می شد . صدای قدم های آنها پژواک می یافت و طوری به گوش می سید گویی چندین نفر مشغول دویدن در تونل بودند . در بعضی مواقع مسیر مارپیچ می شد اما همچنان ادامه داشت . آندو نزدیک به یک ساعت مسیر را پیمودند تا اینکه آقای اسمیت ایستاد و دستگیره دری را از میان دیوار سنگی بیرون کرد .
- خوش اومدی جیمز ... ما الان در عمق 50 کیلومتری زمین هستیم .
او با حرکتی سریع در را گشود .
صدای شلیک گلوله ها و فریاد ها از همه طرف به گوش می رسید . عده ای با لباس های کثیف و پاره در مقابل دیواری کوتاه مدام می دویدند و بر سر یکدیگر فریاد می زدند .
- اینجا سنگر ماس . شمشیر اون وسطه ... ولی هنوز دست هیچ کس به اون نرسیده . از هر فرقه گروه بزرگی اینجان و مبارزه می کنن . هر سال هم یه تعداد جدید به اینجا اعزام میشن .
- مگه شمشیر به ارباب نمیرسه ؟ پس چرا شما با هم مبارزه می کنید ؟
- این مبارزه از زمانی که ارباب بزرگ شمشیر رو توی غار قرار داد شروع شده و ادامه داره . اینجا همون غاره
جیمز با تعجب به اطراف نگاه کرد . آن محیط حداقل 3000 متر مساحت داشت .
- اما شما گفتین ما در عمق 50 کیلومتری زمین هستیم . پس اینجا نمی تونه اون غار باشه .
- درسته ... اون غار در عمق 11 کیلومتری زمین بوده . ارباب بزرگ وقتی شمشیر رو به همه معرفی کرد . اونو محکم به زمین فرو کرد . شمشیر 49 کیلومتر از عمق زمین رو طی کرد تا به اینجا رسید و داخل یه سنگ فرو رفت .
- می تونم شمشیر رو ببینم .
آقای اسمیت به اطراف نگاه کرد . کار دشواری بود . اما او می خواست شمشیر را به جیمز نشان دهد تا عطش او را برای تصاحب آن افزایش دهد . جیمز نیز اکنون این توانایی را در خود می دید که بتواند ذهن او را بخواند .
- دنبالم بیا
آنها از کنار دیوار کوتاه عبور کردند .هیچ کدام از مبارزان کوچکترین توجهی به آندو نشان نمی دادند . تنها هدف آنها ، اول زنده ماندن و سپس کشتن حریف بود . آقای اسمیت جیمز را به سمت شیشه ای مربع شکل و بسیار کوچک برد :
- از این شیشه می تونی شمشیر رو ببینی
جیمز سرش را به سمت شیشه برد و چشمش را در مقابل آن قرار داد . بلافاصله چندین گلوله به شیشه برخورد کرد و باعث شد جیمز خودش را به عقب پرتاب کند . آقای اسمیت لبخند زد و گفت :
- نترس ... شیشه ضد گلوله اس . نمیشکنه .
جیمز بار دیگر به سمت شیشه رفت و از درون آن پنجره کوچک به وسط میدان نگاه کرد . بار دیگر چند گلوله به سمت شیشه شلیک شد اما هیچ آسیبی به آن نرساند . شاید صدها جسد بر روی زمین افتاده بود . تعدادی از اجساد به مرور زمان پوسیده بودند اما جیمز به آنها توجهی نمی کرد . در مرکز میدان سنگی بزرگ و سفید رنگ قرار داشت که دسته شمشیری نقره ای رنگ با نگینی سبز از مرکز آن بیرون آمده بود .
- از همون زمانی که ارباب بزرگ شمشیرو به زمین فرو کرد جنگ شروع شد . اون زمان اسلحه نبود اما اعضای فرقه های مختلف با شمشیر هایی که باهاشون مبارزه می کردند زمین رو هم می کندند . کندن این زمین نزدیک به 370 سال طول کشید . بعد یه روز وسط جنگ یکی از اعضای فرقه رعد سرخ تونست شمشیرو پیدا کنه . اون بلافاصله نشست تا شمشیرو بیرون بیاره اما نتونست و کشته شد . اون روز نزدیک به 150 نفر کشته شدن . چون همه می خواستن شمشیر رو بیرون بیارن . توی اون سال بیشترین قربانی رو این جنگها داشت .
او نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
روزی نزدیک به 100 نفر کشته می شدن در حالی که قبل از اون حداکثر 30 کشته در روز داشتیم . چندین سال گذشت تا اینکه به مدت یک سال صلح بین نیرو ها برقرار شد . برای اینکه اینجا رو بپوشونن . هیچ کس نمی خواست مردم عادی متوجه ما بشن . تقریبا یک سال طول کشید تا ساختمونی شبیه به اینی که ما الان زیرش هستیم ساخته بشه . 50 سال هم جنگ به اون صورت ادامه داشت . دیگه کمتر کسی به شمشیر اعتنا می کرد . همه می دونستن در آوردن اون کار خیلی سختیه .
آقای اسمیت به سمتی که صندوقچه ای بزرگ از اسلحه قرار داشت رفت و دو اسلحه فوق مدرن بیرون آورد یکی از آنها را به سمت جیمز انداخت و ادامه داد :
 اون زمان بیشتر از هر دوره ای جنگجو داشتیم . اما یه روز کل ساختمون خراب شد . 1400 نفر زیر آوار کشته شدن . اما هیچکس دست بردار نبود . باز هم کندن زمین رو شروع کردن . اینبار سریع تر از قبل همه می دونستن شمشیر در عمق 370 متریه و هیج کس تا وقتی به عمق 350 متری رسیدیم کشته نشد. اما اون موقع دوباره جنگ شروع شد . همه می خواستن خودشون به شمشیر برسن . یه بار دیگه ساختمون رو ساختن . اینبار خیلی محکم تر از قبل ... حدود 300 سال پیش استفاده از وسایلی مثل بمب ممنوع شد . چون ممکن بود ساختمون دوباره تخریب بشه و 50 سال پیش در اطراف ساختمون روبات هایی رو گذاشتن تا از ورود کسانی که اسلحه سنگین یا بمب دارن جلوگیری بشه . حالا هم رسیدیم به اینجا که دو ارباب انتخاب شدن .
- وقتی که ش...
- دری که جیمز و آقای اسمیت از آن وارد شده بودند با شدت باز شد و سالی به همراه آقای توماس ، معلم صخره نوردی و دو دانش آموز سال آخری وارد شدند . لباس های سالی همگی پاره و خون آلود بودند . صورت او نیز چندان سالم نمانده بود . یکی از چشمانش به شدت قرمز شده و از دندان هایش خون می چکید . نیمی از دندان های دهانش خرد شده بود . او با چشم سالمش به جیمز چشمک زد و گفت :
- پدرت مشت های سنگینی داره .
سپس جدی شد و به آقای اسمیت گفت . اون داره میاد اینجا ... فهمیده که شما اینجایین .
بار دیگر به سمت جیمز برگشت :
- یه خبر خوشحال کننده ، پدرت با مادرت میاد . مادرت زنده اس .




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 13:52 روز

سلام...!( ایندفعه قیمه قیمه میشم )

الان عصبانیم ... بعد از یک و نیم سال روال جمعه های من بهم خورد . از دست این بلاگفا . دیروز هر کاری کردم نتونستم آپ کنم .

به خاطر یه چیز دیگه هم عصبانیم ...

به جون خودم ایندفعه کپی کردم ها ... ولی بازم هرچی نوشته بودم پاک شد . آخه چرا ؟؟؟؟؟

دیگه حوصله نوشتن ندارم ... مجبورین خلاصه شده بخونید . ..

دیروز با دوستم از استخر می اومدیم ( آخه هوا خیلی گرم شده ) رسیدیم خونه ، نمی دونم چی شد یه دفعه زد به سرم باهاش شرط بستم که اگه با عینک شنا و دماغگیر برم تا سر خیابون و برگردم بهم پنج هزار تومان بده ( این باغ وحشی که ما توش زندگی می کنیم یه خیابون داره به اسم راهنمایی که جدیدا خیلی معروف شده و هر پنج شنبه یه عده از جوونای باغ وحش میریزن تو این خیابون راه میرن یه عده هم برای خرید میان ... خلاصه دیگه خیلی شلوغه )

 منم عینک و دماغگیرو زدم پیراهنم هم انداختم رو شلوارم و پریدم تو خیابون تند و تند راه می رفتم سرم رو هم انداخته بودم پایین که کسی نبینه منو . خلاصه داشتم می رفتم عینکه سیاه بود زیاد نمیشد چیزی دید(آخه شب بود) منم دستمو گذاشته بودم رو پیشونیم که کسی زیاد نبینه منو .  یه دفعه محکم خوردم به یه سطل آشغال کنار خیابون .  من موندم این سطلای آشغال به چه دردی می خوره . کسی که توشون چیزی نمی ندازه . همیشه سطلا خالیه دورش پر از آشغال . خلاصه اینکه همه برگشتن بهم نگاه کردن دهنشون کف کرده بود ... منم سرمو انداختم پایین تند تر از قبل رفتم . یه پسر بیکاری واستاده بود گوشه خیابون فکر کنم فحش زیر و بالای ما رو داد

خلاصه اینکه بعد ده دقیقه رسیدم سر سه راه عینک و دماغ گیرو گرفتم بالا یه نفس عمیق کشیدم . بعد دیدم همه واستادم دورم دارن نگام می کنن. تیز پریدم تو یه کوچه رفتم . دوستم هم چند دقیقه بعد از اون طرف خیابون اومد تو کوچه با هم برگشتیم خونه . حسابی آبروزی بود . ولی ارزششو داشت . خیلی جالبه که آدم تو ده دقیقه ۵ هزارتومان به جیب بزنه ها .

هفته دیگه باید طرح روانشناسیمو تحویل بدم . واسه همین دیگه خیلی خیلی سرم شلوغ شده . تاندون دست راستمم آسیب دیده تا یه هفته نباید والیبال بازی کنم .( اما سه شنبه می رم سر تمرین همین سه روزو که به خودم استراحت دادم به اندازه ده هفته می ارزه )

حالا نگار خانم بیا غلط های املایی منو بگیر .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بریم سر داستان :

این فصلو شنبه شروع کردم دو شنبه تموم کردم . ولی حوصله ویرایششو نداشتم . انشالله بعدا همه رو با هم ویرایش می کنم واسه .....

واسه پی دی اف هم بگم که دو هفته متن کاملو به صورت پی دی اف  می ذارم . آخه دو فصل دیگه تموم میشه که احتمالا هر دوتا از این فصل کوتاه ترن .

اینم فصل سیزدهم .

گویی برق جیمز را گرفته بود . خودش را به سمت در اتاق پرتاب کرده و ودوان دوان به سمت اتاق سالی رفت . بدون اینکه در بزند و با شدت در را باز کرد . سالی در گوشه ای از اتاق بر روی کتابی خم شده بود اما با دیدن جیمز که آنطور وحشت زده وارد اتاق شده بود کتاب را بست و از جایش بلند شد :
- چی شده ؟
- اونا .... اونا ...
جیمز نتوانست جمله اش را کامل کند. در عوض به سمت پنجره اتاق اشاره کرد . سالی که گویی بار دیگر ذهن او را خوانده بود برای آرام کردن جیمز ، سرش را تکان داد و به چراغ اتاق را خاموش کرد.  سپس از گوشه پنجره به بیرون نگاه کرد . او نیز مانند برق گرفته ها از جایش پرید اما خیلی سریع کنترل اعمالش را بدست گرفت .
- خیلی زیادن ... شاید 40 نفر باشن .
او به گوشه ای از اتاق رفت و در صندوقی چوبی را باز کرد . آن صندوق پر از مواد محترقه و اسلحه بود . سالی با عجله اسلحه ها را زیر و رو کرد و سرانجام دو اسلحه بیرون آورد و به دست جیمز داد . خودش نیز اسلحه ای که با استفاده از گاز هیدروژن کار می کرد بیرون آورد . آن اسلحه تا زمانی که در جو زمین و یا در مکانی که گاز هیدروژن موجود باشد کار می کرد و هرگز خالی از گلوله نمی شد. جیمز همه چیز را در مورد آن اسلحه می دانست . سلاحی که در قرن حاضر تنها دو بار ساخته شده بود و به علت قدرتمند بودن بیش از اندازه ، از خط تولید بر افتاده بود . آن اسلحه با گرم کردن گاز هیدروژن و شلیک آن به سمت مهاجمان باعث سوزاندن بافت های داخل بدن  و اغلب مرگ دشمن می شد .
سالی کتی پر از اسلحه نیز بر تن کرده و سپس کلیدی را بر روی مانیتوری که بر روی میزش نصب شده بود فشرد . بلافاصله تصویر 10 نفر بر روی آن ظاهر شد . 6 مرد و 4 زن که هفت نفر از آنها از اساتید مدرسه بودند.
سالی بدون هیچ حرفی نوک انگشتان اشاره اش  و همینطور نوک دو انگشت شستش را  بر روی هم گذاشت . به طوری که یک مثلث کوچک با دو زاویه خمیده و یک زاویه تیز تشکیل شد.
به نظر می رسید این علامت حمله باشد زیرا هر ده تصویر روی مانیتور با عجله از جایشان بلند شده و از مقابل دوربین کنار رفته بودند. گری رو به جیمز کرد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت به او گفت :
- جیمز ، توی همین اتاق بمون و از پنجره تا جایی که می تونی به سمتشون شلیک کن . هرچقدر اسلحه بخوای توی صندوقچه هست . می تونی از تک تکشون استفاده کنی . من روی پله ها می ایستم . نمی ذارم کسی بیاد بالا ولی اگه من کشته بشم خودت باید از خودت دفاع کنی . چراغ اتاق همچنان خاموش بود . اکنون سالی رفته و جیمز تنها شده بود . به آرامی پنجره را باز کرد و نوک اسلحه اش را از آن بیرون برد. منتظر شنیدن اولین شلیک بود تا وارد درگیری شود اما نمی خواست خودش جنگ را آغاز کند . به پایین نگاه کرد . حدود 40 نفر در پایین ساختمان مدرسه ایستاده و هریک کاری انجام می دادند . حدود 20 نفر از آنها پشت چهار سنگری که با خود به آنجا حمل کرده بودند  نشسته و اسلحه هایشان را به سمت مدرسه نشانه رفته بودند . در این صورت هیچ شانسی برای جیمز نبود .
نزدیک به ده نفر از آنها منتظر دستور جرج راکسون بزرگ ، پدر جیمز بودند تا به سمت درهای ورودی مدرسه هجوم ببرند و سایر افراد گری و پدرش را حلقه کرده و از آنها مراقبت می کردند .
هنوز مبارزه شروع نشده بود . جرج راکسون دستوراتی به چند نفر از فرمانده های سپاهش می داد و آنها را برای مبارزه آماده می کرد . جیمز اینبار دقیق تر از قبل به سپاه دشمن نگاه کرد . هر کدام از چهار سنگر دارای یک اسلحه فوق سنگین رگبار بود که دارای گلوله هایی هوشمند بود . به صورتی که گلوله هایش بعد از شلیک ، اولین موجود زنده که تکان بخورد را هدف قرار داده و به سمتش می رفتند .
جیمز سینه خیز به سمت صندوقچه مهمّات رفته و  اسلحه ای دوربین دار و بدون صدایی را بیرون آورد. سپس بار دیگر به سمت پنجره رفت بر روی یکی از هدایت کننده های اسلحه های هوشمند نشانه رفت .
چند ثانیه بعد با صدای اولین گلوله صدای هزاران گلوله دیگر و همچنین گلوله اسلحه جیمز که یکی از هدایت کنندگان سلاح های فوق پیشرفته را از پا در آورده بود به گوش رسید .

جیمز بار دیگر اسلحه اش را نشانه گرفت و یکی دیگر از هدایت کنندگان اسلحه های هوشمند را به خاک کشاند . بلافاصله رگباری از گلوله به سمت او آمد و شیشه پنجره را به هزاران تکه تبدیل کرد . جیمز به سمت پنجره دیگر اتاق رفت و اینبار با اسلحه ای دیگر به سمت مهاجمان به شلیک پرداخت . پدرش ، جرج راکسون ، مانند مربیان فوتبال از روی صندلی اش در کنار گری دور شده و افرادش را راهنمایی می کرد او گاهی مجبور می شد با دستش به گلوله ای را که به سمتش می آید ضربه زده و آن را به زمین اندازد . گویی هیچ ترسی از هیچ چیز نداشت .
گروهی از دانش آموزان سال های بالاتر از روی بام مدرسه پیشرفته افراد سایه سیاه را به رگبار بسته بودند . از بیرون اتاق نیز صدای گلوله و هر چند دقیقه یک بار صدای فریادی به گوش می رسید . جیمز وسوسه شده بود به راهرو و محلی که سالی در آن مشغول به مبارزه بود رفته و نگاهی بیاندازد اما ماموریتش مهم تر بود . بار دیگر برگشت و به پایین شلیک کرد اما دیگر کسی نمانده بود . تنها 8 یا 9 جسد و 3 نفر که با ناامیدی به همه طرف شلیک می کردند . بیشتر افراد سایه سیاه به همراه گری و پدرش به صحن مردسه آمده بودند جایی که سالی به تنهایی مشغول دفاع از جیمز بود . جیمز چندین اسلحه از درون صندوقچه بیرون آورد و دوان دوان به سمت سالی رفت . او در گوشه ای از پله ها کمین کرده و به همه طرف شلیک می کرد . اسلحه فوق پیشرفته هیدروژنی اش را به زمین انداخته و به جای آن دو اسلحه سنگین در دست داشت که هر کدام را در یک دست گرفته و دشمنان را به رگبار بسته بود . از پهلویش قطره قطره خون می چکید و گوش راستش تقریبا قطع شده بود . حدود 15 سایه در پایین پله ها سنگر گرفته و به سمت او شلیک می کردند . سالی تنها نبود . آقای همیلتون معلم تیر اندازی آنها نیز در گوشه ای دیگر زانو زده بود و او نیز مانند سالی به همه طرف شلیک می کرد .مهاجمان از بالا و پایین پله ها به سمت آندو شلیک می کردند . در پایین پله ها جسد آقای هابوماس  ، معلم دفاع شخصی آنها افتاده بود . او کمتر از اسلحه استفاده می کرد در عوض از فنون رزمی را بر روی رغبانش به کار می بست.  ظاهر او نشان می داد تا آخرین قطره خونش مبارزه کرده . بیش از 5 رد گلوله بر روی بدن او این ادعا را تایید می کرد .
سالی متوجه جیمز شد و با ایما و ایشاره به او فهماند عقب بماند . اما او هیچ اعتنایی به او نکرد . اسلحه اش را بالا گرفت و یک متر نزدیک تر از سالی به سایه های سیاه در پشت مجسمه ای پنهان شد . اکنون تعداد مهاجمان نزدیک به بیست نفر شده بود . سایه های سیاه دست از تیر اندازی برداشته و به سمتی که نه جیمز ، نه سالی و نه آقای همیلتون قادر به دیدن آن بودند نگاه می کردند . صدایی با صلابت شروع به صحبت کرد . حتی با صلابت تر از صدای سالی .
- سالی ... می دونم اینجایی ، و می دونم همراه جیمزی . این اولین مبارزه ماست . بعد از امروز فقط 8 مبارزه دیگه برای تعیین ارباب باقی می مونه  .
- خیلی وقت بود که باهات صحبت نکرده بودم جرج اما از اینکه باهات صحبت می کنم اصلا خوشحال نیستم .
سالی با آرامش و راحت صحبت می کرد اما جیمز به برای اولین بار ترسی را در صدای او احساس می کرد . بار دیگر پدر جیمز شروع به صحبت کرد :
- من حضور جیمز رو اینجا حس می کنم . می دونم که اینجایی پسرم .
نیرویی نامرئی به مغز جیمز فرمان می داد بلند شده و در کنار پدرش حاضر شود . اما آموزش های سالی او را در مقابل بسیاری از حربه های دشمن مقاوم کرده بود . در عوض اسلحه اش را بالا گرفت و سایه های سیاه را که تمام حواسشان به ارباب راکسون بود به گلوله بست .
بار دیگر جنگ شروع شد جنگی نا برابر . نزدیک به سی جنگجوی بزرگ سال و با تجربه در مقابل دو مرد و نوجوانی که به تازگی روش مبارزه را آموخته است . همه افراد سایه سیاه در پایین پله ها ایستاده و به سمت آنها شلیک می کردند که مردی میانسال و ظاهری بسیار جذاب از پله ها بالا آمده و بدون توجه به گلوله ها پله ها را یکی یکی طی می کرد . بدون شک او پدر جیمز بود . جیمز با دیدن او از جا پرید . اما به سرعت بر خودش مسلط شد . هر دو اسلحه اش را به سمت او گرفته و شروع به تیر اندازی کرد .او می خواست پدرش را که زمانی در آرزوی دیدنش بود بکشد . جیمز تمام حواسش را به مبارزه اختصاص داده بود زیرا نمی خواست احساساتش بر اعمالش تاثیر گذاشته و مانع کشتن پدرش شوند . اما جرج راکسون بزرگ ، قوی تر از آن بود تا جیمز بتواند به راحتی او را از پا در آورد . او با چرخشی کوچک ، تغییر زاویه داد تا ده ها گلوله ای که به سمتش می رفتند همگی با دیوار سنگی برخورد کنند . او همچنان از پله ها بالا می آمد و با دستانش مسیر گلوله ها را عوض می کرد.  جیمز به سالی و آقای همیلتون نگاه کرد . سالی به برادرش نگاه نمی کرد و تمامی حواسش را به سایه های پشت سر او متمرکز کرده بود . آقای همیلوتن نیز گاهی اوقات چند گلوله به سمت او شلیک می کرد اما بیشتر توجه اش به دیگر مهاجمین بود . شاید آندو از اینکه به سمت جرج راکسون شلیک کنند می ترسیدند . شاید سالی نمی خواست برادرش را بکشد . آیا او تسلیم احساساتش شده بود ؟ پس چرا جیمز اینگونه نباشد ؟ چرا او به سمت پدر و خانواده اش نرود ؟ چرا دنیا را به حال خودش واگذر نکند ؟ اما او نمی توانست . او قول داده بود دیگر احساسی را در وجودش باقی نگذارد . او مردی با قلب سنگی بود . هفته های پیش را به یاد آورد که در خانه مادرش با خود عهد کرده بود احساساتش را تبدیل به سنگ کرده و از آنها مانند زخمی بر تن یک ببر زخمی ، که عطش او برای کشتن دشمن را بیشتر می کرد استفاده کند .
او مانند دیوانه ای که اسلحه به دست داشته باشد به سمت پدرش شروع به شلیک کرد اما جرج راکسون حتی خم به ابرو نیاورد . او به راحتی از مقابل گلوله ها کنار می رفت و به سمت جیمز می آمد . چند ثانیه بعد او به هوا پرید و دیگر دیده نشد . سپس فریادی از پشت سر جیمز به گوش رسید . آقای همیلتون بر روی جرج راکسون که تنها یک متر با جیمز  فاصله داشت پریده و با او گلاویز شده بود . آنها مانند دو حیوان درنده بر روی یکدیگر غلط زده و نعره می کشیدند . سالی بر سر جیمز فریاد کشید و او را به سمت خودش فرا خواند . جیمز برای اولین بار او را آنطور خشمگین می دید .
- چرا از اتاق بیرون اومدی ... برگرد توی اتاق ، از پنجره برو پایین و فرار کن ... هیچی نگو
جیمز با احتیاط به سمت اتاق سالی رفت اما ناگهان به زمین میخکوب شد . پدرش با نعره ای  آقای همیلتون را به زمین کوباند و او را تقریبا بیهوش نمود سپس  دستش را بالا برد تا با چاغویی صورت او را بشکافد اما قبل از اینکار صدای چندین گلوله به گوش رسید . جیمز به سالی نگاه کرد . او اسلحه اش را بر روی شانه اش گذاشته آقای همیلتون و برادرش را به رگبار گلوله بسته بود .
نعره ای از دهان جرج راکسون بلند شد اما آقای همیلتون به سمت برگشت و با صورت خون آلودش به او لبخند زد . سپس تسلیم مرگ شد . پدر جیمز نعره می کشید و ناسزا می گفت. دست چپش را که به پوستی آویزان بود کشید و آن را از بدنش جدا کرد . سپس به سمت سالی حمله ور شد . جیمز نتوانست بقیه ماجرا را ببیند زیرا مردی او را گرفته و با خود از آنجا خارج کرد . او آقای اسمیت مدیر مدرسه بود.




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 17:39 روز

سلام:

اومدم دو تا وبلاگ معرفی کنم با توضیحات کامل :

۱- سرزمین هیچ کس : یه وبلاگ که دیروز اولین پستشو توی بلاگفا زد .... تا قبل از این توی پرشین بلاگ بود (مثل من ) حالا اومد توی بلاگفا ... معمولا با متن های ادبی خیلی قشنگی وبلاگشو آپ می کرد .اما الان دیگه نمی دونم چیکار می کنه . می تونید از اینجا برید به وبلاگش . http://hezar2.blogfa.com

۲- هری پاتر و بازی مرگبار : یه وبلاگه که اونم جدیدا اومده بلاگفا ... داستان هری پاتر و بازی مرگبار ( ادامه کتاب شش) رو می تونید اونجا بخونید . اما قبلش بگم سبک نوشته ایشون با بقیه فرق داره . اگه بخونید می فهمین . خیلی جالبه . از اینجا برین به وبلاگش http://heremi.blogfa.com

 




دسته بندی :

    لینک مطلب