سلام ...
( پنجشنبه ساعت تقریبا 11:25 شب)
حالتون که خوبه انشالله ؟
منم بد نیستم . امروز خیلی روز جالبی بود .
ظهر که تا ۱۵/۲ مدرسه بودیم . ساعت3 تمرین انتخابی تیم نوجوانان بود
حالا بیخیال
از این هفته براتون بگم :
این هفته که تقریبا نصفش تعطیل بود. فقط یه بدشانسی آوردیم که تاسوعا و عاشورا افتاد دوشنبه و سه شنبه . اگه یک شنبه و دوشنبه یا سه شنبه و چهارشنبه بود ، شنبه یا پنجشنبه هم تعطیل می شد اونوقت یه عالمه خوش می گذشت . ولی خوب همینشم بد نبود .
الان هرچی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه که جالب و قابل تعریف باشه .
.... فقط اینکه چند روز پیش یه رستوران دعوت بودیم برای شام فکر می کنم . منو پسر خالم هم کنار هم نشسته بودیم . اون یکی پسر خالم هم دو تا صندلی اونطرف تر نشسته بود . این بیچاره به من گفت نمکدونو بهش بدم منم سر نمکدونو باز کردم گذاشتم روش دادم بهش
خوب شد بحثو کشیدم سر غذا ... تو این یه مورد خاطره زیاد دارم فقط باید یه ذره فکر کنم .
اینو می گم ولی به ا حتمال زیاد حالتون به هم می خوره : یه دفعه با چند نفر از دوستام رفتیم بیرون ساندویچ بخوریم . یکی از بچه ها شروع کرد به سوسول بازی . مثلا برا هممون نوشابه با نی آورده بودن اون رفت برا خودش لیوان یکبار مصرف گرفت
من تا حالا شبای شام غریبان بیرون نرفته بودم اما امسال بعد از ظهر عاشورا با یکی از بچه ها صحبت می کردم اغفال شدم که برم ... رفتم چند تا شمع خریدم۲ تاشو روشن کردم گذاشتم . بعد چند دقیقه یه خانم اومد هرکاری کرد نتونست شمعشو به زمین بچسبونه هر دوتا شمع منم دیگه تقریبا کوچیک شده بود . این خانمه یه دفعه شمعشو بلند کرد با کمال بی احترامی گذاشت رو شمع من تا رو زمین ثابت بمونه
(جمعه ساعت 1/50 دقیقه ظهر )
امروز هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید جز اینکه امروز تولد یکی از بچه هاس ... تولدش مبارک !
دیگه اینکه هفته دیگه در چنین روزی فرداش مسابقه داریم با تیم تبادکان ... دعا کنین بتونم تا اون موقع یه عالمه پیشرفت کنم .
فکر می کنم بهتر باشه قبل از اینکه مامانم اینا برگردن خونه برم سراغ درس و مشقام و گرنه ممکنه اوضاع یه ذره خطرناک بشه ( چوب و دمپایی و ... ) ![]()
این پستم خیلی پر ملات نبود ... دعا کنین پست بعدی یه ذره بچه ها بیشتر شیطنت کنن ... ![]()
فعلا ![]()
سلام ...!
(پنجشنبه ساعت 10:10)
این هفته دوست داشتم زود تر آپ کنم اما نشد . اشکالی نداره . عوضش امشب این پستو براتون می نویسم تا فردا بذارمش تو وبلاگ .
اول بزارین از مسابقاتمون بگم : 21 بهمن اولین بازیمون با تیم تبادکانه . امسال مسابقات توی خود مشهده
بگذریم ...
چند شب پیش با یکی از دوستام صحبت می کردم که یاد یه خاطره افتادم . بزارین براتون بگم :
یه شب با فامیلای شوهر خواهرم رفته بودیم شام بیرون . خواهر شوهر خواهرم هم نشسته بود کنار من . داشتیم غذا می خوردیم که خواهر شوهر خواهرم نتونست در بطری دوغشو باز کنه و دادش به من تا براش باز کنم
امروز قرار بود پدر و مادرا بین ساعت 8 تا 12 بیان مدرسه و کارنامه های بچه هاشونو بگیرن . زنگ تفریح موبایل یکی از بچه ها رو گرفتم رفتم دستشویی که زنگ بزنم خونه ببینم معدلم چند شده دیدم به به عجب صفیه !!! همه یه موبایل دستشون بود و واستاده بودن تو صف که تلفن بزنن
گفتم دستشویی یاد 2 سال پیش که رفته بودیم سبزوار مسابقات افتادم :
تیم ما (والیبال ) و کشتی و بدمینتون و هندبال همگی با هم داشتیم با اتوبوس می رفتیم سبزوار که وسط راه اتوبوسو نگه داشتن برای نماز و دستشویی و ...
من و دو تا از دوستامم با هم از اتوبوس پیاده شدیم یکم قدم زدیم بعد رفتیم دستشویی ... ماشالله عجب جایی بود ! من به شوخی یه پیشنهاد الکی دادم دوستام جدی گرفتنش
ما که فرار کردیم برگشتیم تو اتوبوس . ولی چند دقیقه بعدش مربی تیم کشتی خیلی عصبانی اومد سوار اتوبوس شد همه لباساشم خیس آب بود
(جمعه ساعت 6:35 دقیقه عصر )
می خواستم صبح وبلاگو آپ کنم . اما دیشب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم برای همین صبح تا یازده و نیم خوابیدم
(خیلی حال داد ) بعدشم بیدار شدم و رفتیم بیرون . الان برگشتم . جاتون خالی خالم اینا هم اومده بودن . وقتی با خالم اینا میریم بیرون خیلی کیف میده . یه دختر خاله دارم هی بهش تیکه می اندازم نمی تونه جواب بده کلی خوش میگذره
!
جمعه دیگه منتظر باشین . فعلا ....![]()
راستی ... محرمه اگه یه وقت خواستین برا کسی دعا کنین منو فراموش نکنین .
بعضی وقتا پیش میاد که آدم دلش می خواد خودشو خالی کنه . چه جایی بهتر از اینجا (واسه ی دل خودم نوشتمش )
سلام خدا جونم !
همونطوری که خودت حتما می دونی دیشب خوابتو دیدم . خدا جون می دونم که از همه چیز آگاهی و می دونی خوابم چیه ولی دوست دارم خودم یه بار برات تعریف کنم . چون هیچ کسو لایق این نمی دونم که در این باره باهاش صحبت کنم . هیچی از خوابم یادم نمیاد . هیچ تصویری تو ذهنم نیست اما می دونم که چه خوابی دیدم . خواب تو رو دیدم خدای خوبم . نمی دونم تا حالا به خواب چند نفر رفتی . اما من که تا به حال نشنیده بودم کسی خواب خدا رو ببینه . همیشه اماما رو وسیله ارتباطت با بقیه قرار می دی اما ایندفعه خودت پیش قدم شدی . یعنی من اینقدر برات ارزش دارم؟
خیلی دوست داشتم که ببینمت اما خودت صلاح ندونستی و نذاشتی چیزی ازش توی ذهنم بمونه . مثل اینکه یه چیزی بهم الهام شده باشه فقط یه چیزیو می دونم و مطمئنم که خیال پردازی نیست . واقعا اراده کردی که بیای به خوابم . خدا جونم ، توی ذهنم هک شده که وقتی خوابتو دیدم نشسته بودی. ازت پرسیدم خدایا ، من میرم بهشت یا جهنم . تو یه لبخند زدی و من خوشحال شدم . اما بعد گفتی جهنم ! به من هشدار دادی که خودمو گم نکنم .
خداي خوبم، صبح که داشتم یه قسمت از زيارت عاشورا رو می خوندم، يه دفعه مو به تنم راست شد. داشتم چي مي گفتم؟ داشتم کي ها رو لعنت مي کردم؟ کسايي که به پیامبر و خاندانش ظلم کردند؟
خدايا، نکنه خود من هم جزء همينها باشم؟ من هم خيلي به پيامبر و اهل بيت ظلم کردم. تو که بهتر از من مي دوني، شاهد بودي که در ظاهر محب اهل بيت بودم ولی وقتي در موضع گناه قرار مي گرفتم....
وقتي من دستورات مسلم پيامبر و اهل بيت رو زير پا مي ذاشتم، قطعا ظالم بودم. خودت که بهتر مي دوني....
خدايا، نمي دونم چرا اين حرفها رو الان برات مي نويسم، شايد چون دیگه نمی خوام پا رو دوستیمون بزارم .
خدا جون، خودت بهم جرات ميدي که اينجوري حرف بزنم. خدايا شکرت که باب رفاقت رو دوباره باز کردي. ان شاالله که خودت نذاري اين در بسته شه.
خداي خوب و مهربون من !
مي گن نزديکترين حالت بنده به خدا، حالت سجده است. وقتي بنده اي به خاک مي افته، خيلي به خدا نزديک ميشه. شايد دليلش اينه که اينجوري يادش مي آد که يه روز خاک بوده و دوباره به خاک برمي گرده....
خداي من! تو مي دوني که ديگه حتي خجالت مي کشم به سجده بيفتم...
چندبار توبه کردم، چقدر بهت قول دادم که دوباره باهات دوست شم ولي زير همه اينها زدم و باز روز از نو روزی از نو .
نمي دونم چرا بازهم پيغام رفاقت مي دي؟؟؟ آخه رفيق به اين بدي و نامردي رو مي خواي چيکار؟ اين همه دوستهاي صميمي داري، اونوقت باز هم چشمت دنباله منه؟ آخه مگه من چی ام ؟ چرا به بقیه اونایی که گمراه شدن نگاه نمی کنی ؟
باور کن اين دفعه اصلا ديگه روم نميشه حتي به پيغام دوستي مجددت فکر کنم... مي دوني چرا؟ چون دوباره بعد از چند روز همه چيز يادم ميره و مي زنم زير همه قول و قرارها
از طرف ديگه نمي تونم پيشنهادت رو هم رد کنم. چون جز اين انتخابي ندارم. اصلا شايد دليل پيغام دادنت همين باشه. چون مي دوني هيشکيو ندارم جز خودت.... !
خداي خوب من، آخه خودت بگو من چه جوري برگردم؟ با چه رويي دوباره رفاقتمون رو شروع کنيم؟ تا مي آم حرفهاي عاشقانه بزنم و قربون صدقه ات برم، ياد خرابکاريهام مي افتم. ياد نامرديها، قول و قرارهايي که گذاشتيم و شکستمش، نمکهايي که خوردم و نمکدونهايي که شکستم....
اصلا همينجاهاست که يک کم اميدوار ميشم. با خودم ميگم: وقتي خدا خودش اينارو مي دونه، حتما دليلي داره که بازهم خودش شروع مي کنه ديگه....
باور مي کني که روم نميشه بگم: "خدايا، تو ايندفعه هم کمکم کن، من از اين به بعد...". ولي خودت اين جسارت رو بهم مي دي، خودت اجازه مي دي که باز هم باهات رفاقت کنم. تو هیچ وقت عصبانی نمی شی . خیلی مهربونی . هر دوست دیگه ای که بود و من اینقدر بهش خیانت می کردم حتما خیلی عصبانی می شد و یه جوری تلافی می کرد . اما تو نه تنها تلافی نمی کنی ، بلکه بازم می آی و دست دوستی دراز می کنی .
خدايا، اصلا اين دفعه ديگه پررويي رو به آخر مي رسونم، پيشنهادت رو قبول مي کنم، ولي ازت کمک مي خوام. خودت يه کاري کن که ايندفعه رفاقتمون بهم نخوره. بهم ظرفيت بده تا یه وقت مغرور نشم ، فکر نکنم ديگه از پل رد شدم و ...صبر بده تا بتونم سختيها رو تحمل کنم و فشار سختي ها از تو دورم نکنه و جلوی بعضی از کارهامو بگیرم . قول می دم که دیگه دوستیمونو بهم نزنم . همین الان یه صدایی از درونم میگه که بیخود قول نده . چون بازم قولتو می شکنی . ایندفعه دیگه نمی شکنم .
خداي خوب من ! کمکم کن، بهم قدرت مقاومت بده. قدرتي که شيطون نتونه رفاقتمون رو بهم بزنه. اصلا نمي خوام خودمو تبرئه کنم. مي دونم که متهم رديف اول خودمم. شیطون فقط پیشنهاد می کنه ولی اصل عملش با خودمه . خدا جونم خودت ما آدما رو بالا تر از فرشتهات قرار دادی . یعنی من اینقدر بی شخصیت و بی عرضه ام که از یه موجود پست تر از خودم مثل شیطون دستور می گیرم .
خدايا، مي خوام خودم رو برات خالص کنم. همه سعيم رو مي کنم که هرکاري که مي کنم، هر تصميمي که مي گيرم، هر چيزي که مي بينم و هرچيزي که مي شنوم، حتي به هرچي که فکر ميکنم غیر از دستور و راه تو نباشه ....
بالاخره بنده خودتم، مي دوني که جز تو هم هيچي ندارم.
به خواسته هایی که دارم اگه صلاح می دونی منو برسون . نه درس خوندن توی دین ما کفره و نه ورزش کردن . بلکه تاکید هم شده . پس منو توی هردوی اینا موفق کن .
خدا جونم شکرت . حالا که فکر می کنم می بینم از قبل خیلی بیشتر دوست دارم .
برحمتک يا ارحم الراحمين

