سلام ...
آخ آخ ... بدنم درد میکنه ... تو ترکم !!!
یه هفته اس که اینترنت بهم نرسیده !!!
تا هفته دیگه هم انشالله اگه دووم بیارم بهم نمیرسه
یکی دو روز اول خیلی سخت بود ولی الان دیگه عادت کردم ....
حس آپ کردن ندارم .
راستی ببخشید که به وبلاگ هیچ کدو متون سر نزدم ... راستش اصلا وقت نمی کنم ...
راستی ... اگه دانش آموزین اینو هم ببینین :
http://psi.ir/farsi.asp?page=stu15
برام دعا کنین
بای
سلام ...
امروز روز آخر تعطیلات عیده .
عید امسال زیاد بهم خوش نگذشت . خیلی هم زود تموم شد . تازه دایی مامانم هم فوت فرمودن ! هیچ عید دیدنی نداشتیم => هیچ عیدیی هم در کار نبود !!!
امروز هم که مثل هر سال میریم باغ . سالهای قبل عصرها تور می بستیم و والیبال بازی می کردیم . یادش به خیر پارسال من و داداشم با هم تو یه تیم واستادیم بقیه همه توی تیم رو به رو بودن ولی بازم بردیمشون ...
راستی امروز تولد داداشمه !!! ماه فروردین از لحاظ اقتصادی خیلی ماهه بدیه !!! داداشم و خواهرم و خواهر زادم و یکی از دوستام توی 13 روزه اول این ماه به دنیا اومدن
دیشب داشتم به بچگی هام فکر می کردم یاد یکی دو تا خاطره افتادم !
یه پسر خاله دارم که چند سال از من بزرگتره ... اون موقع ها که بچه بودیم ، من و پسر داییم ( که هم سنیم ) می رفتیم خونه این پسر خالم تا باهاش بازی کنیم ... اون نامردم یه شوخی های خیلی وحشتناک می کرد باهامون ... مثلا سیم وصل می کرد با بتری 9 ولت بعد می زد به زبون ما
یه سال هم رفته بودم خونه اون پسر داییم که باهاش هم سنم . داشتیم بازی می کردیم که آبشون قطع شد داییم هم رفته بود دستشویی به پسر داییم گفت که یه آفتابه آب برداره ببره براش !!! منم تو بچگیم با وجود پاکی و معصومیت بعضی وقتا شیطون گولم می زد یه کارای جالبی می کردم ! به پسر داییم گفتم بیا یه کار جالبی بکنیم : رفتیم از تو سماور آفتابه رو با آب جوش آب کردیم یه ذره هم آب سرد از تو یخچال ریختیم توش که بخار نکنه معلوم بشه بردیم دادیم به داییم
راستی امروز باید برم موهامو ماشین کنم !!! باز نزدیک خرداد شده و مدیر ما جو گیر ... میگه باید ماشین کنین که حواستون فقط به درس باشه ! آخه اونی که بخواد درس بخونه می خونه دیگه !!!
خوب دیگه ... امروز نمی خواستم خاطره بنویسم ولی دیدم آپ بدون خاطره فایده نداره .
یه جورایی اومدم خداحافظی .
دیروز جو گیر شدم با خودم گفتم امسال خیلی دارم کم درس می خونم ... واسه همین تصمیم گرفتم که بعد از این آپ ( و کلا بعد از امروز ) کامپیوترو جمع کنم بذارم تو جعبش ببرم بذارم تو انباریمون که دیگه تا آخر خرداد بهش دست نزنم .
البته خیلی جو گرفته بودم می خواستم تلوزیونو هم جمع کنم که دیدم واقعا اون یکی دیگه خیلی ستمه !!! واسه همین با همین کامپیوتر کنار اومدم .
البته نه اینکه تا سه ماه دیگه نمیام ها ... میام . هر چند وقت یه بار می رم کافی نت و یه آپی میکنم.
امیدوارم درک کنین . چون این خیلی برام مهمه !!!
دیگه اینکه اگه خوبی یا بدی ( که ندیدین ) ازم دیدین برام هیچ اهمیتی نداره !!!
نه ... جدی ببخشید دیگه . می خوام هر روز برام دعا کنین چون من خیلی زود بیخیال درس میشم .
امشب می خوام برم موهامو بزنم ! این دفعه زیاد شاکی نیستم چون می خوام واقعا درس بخونم .
مطمئننا چند بار دیگه آپ می کنم .
پس فعلا برام دعا کنین و خداحافظ .
سلام ...
خوبین ؟
منم بد نیستم
عیدتون مبارک باشه !
امیدوارم سال خوبی داشته باشین .
جاتون خالی ما سه شنبه صبح زود راه افتادیم که از مسیر سمنان بریم تهران . نرسیده به شاهرود یه کاروانسرا بود مال عهد قاجاریه که یه عالمه ازش عکس گرفتیم . بعد هم توی شاهرود ناهار خوردیم و شب نزدیک ساعت 11 رسیدیم تهران . بعد از شام مامانم و خالم و همه خانما به اضافه شوهر خالم رفتم خوابیدن . اما من و داداشم و پسرخالمو و شوهر دختر خالم نشستیم یه فیلم جدید گرفته بودیم اونو نگاه کردیم
صبح عید خیلی بد بود ... رفتیم خونه خالم اما نفهمیدیم چی شد که دوربینمون گم شد
بعد هم از راه شمال برگشتیم و پریشب رسیدیم !
دیروز بعد از ظهر هم تمرین والیبال ساحلی داشتیم که رفتیم ورزشگاه دیدیم به به ! یه عالمه مسافر جو گیر شدن فکر کردن اینجا ساحل دریاس اومدن تو زمین والیبال ما چادر زدن
حالا بذارین چند تا خاطره براتون تعریف کنم :
* چند سال پیش با خالم رفته بودیم بیرون پیتزا بخوریم . اواسط خوردن بودیم که من بلند شدم یه دستمال کاغذی بردارم . ولی خبر نداشتم داداشم که کنارم می نشست صندلی رو از پشتم برداشته بود گذاشته بود اونطرف . منم اومدم بشینم دیدم هیچی زیرم نیست واسه اینکه نیوفتم رومیزی رو گرفتم کشیدم دیگه خودتون می دونین چی شد
، همه نوشابه ها ریخت رو پیتزا ها و بعد همشون با هم ریختن رو من !!!
هر وقت یادم می افته کلی می خندم بهش ! ![]()
** دوم دبستان که بودم یه معلم نقاشی داشتیم که همیشه مانتو و مقنعه مشکی می پوشید . یه دفعه من یه نقاشی کشیدم که توش من داشتم به یه نفر هدیه می دادم .
تا بردم نقاشیمو به معلممون نشون بدم زود یه بیست برام گذاشت و بدون اینکه بذاره من توضیح بدم نقاشیمو بالا گرفت گفت بچه ها ببینین هومن چه نقاشی قشنگی کشیده . منظورش اینه که ما باید با حیوانات خوش رفتاری کنیم . مثلا توی نقاشیش داره به خرس های مهربون هدیه می ده . منم همونجا بلند گفتم که نه خانم اون خرس نیست . اون شمایین که دارم بهتون هدیه می دم ![]()
!!! معلمه یه لحظه کپ کرد بعد نقاشیمو بهم پس داد گفت برو بشین سر جات
. خوب به من چه که معلممون خودشو خرس در نظر گرفته !!! ![]()
*** وقتی که تازه رفته بودم اول دبیرستان ، اون اوایل سال ( اون موقع ها که خیلی پاک و معصوم بودم ) با یکی از دوستام کنار دیوار واستاده بودیم که یه پسر سال سومی اومد جلو گفت بچه ها شما درساتون خوبه ؟
گفتیم بد نیس واسه چی ؟ گفت امروز حتما برین اداره آموزش و پرورش قسمت بسیج بگین که می خواین شاگرد اول بشین تا اسمتونو بنویسن . بعد هم برامون تعریف کرد که از بین دانش آموزای اول دبیرستان از هر مدرسه ای هر کس که شاگرد اول بشه و اسمشو به بسیج داده باشه یه سکه بهش می دن
، ما اول باور نکردیم اما اون پسره یکی از دوستاشو صدا زد و بهمون گفت که دوستش سال اول دبیرستان شاگرد اول شده ولی چون اداره بسیج نرفته بوده و اسمشو ننوشته بودن بهش سکه ندادن ... خلاصه اینکه ما بالاخره باور کردیم و با دوستم قرار گذاشتیم همون روز ظهر بعد از مدرسه بریم اداره بسیج.![]()
ظهر که شد با دوستم تند و تند کیفامونو برداشتیم رفتیم اداره آموزش و پرورش و به زحمت قسمت بسیجشو پیدا کردیم ... دو تا اتاق بود یکی بسیج خواهران و یکی بسیج برادران اما چون قسمت بسیج برادران تعطیل بود ما سرمونو انداختیم پایین رفتیم قسمت بسیج خواهران . یه خانمی اونجا نشسته بود بهمون چپ چپ نگاه می کردیم . ![]()
گفتیم ببخشید خانم چرا بسیج برادران تعطیله ؟
گفت امروز نیومدن اگه کاری از دست من بر میاد بگین تا کمکتون کنم .
ما هم مثل این بچه های ساده لوح گفتیم خانم ما می خوایم شاگرد اول بشیم .![]()
خانم یه کم چپ چپ نگاه کرد و گفت : خوب ... افرین. حالا چه کاری از دست من براتون برمیاد ؟
گفتیم هیچی دیگه ... ما می خوایم شاگرد اول بشیم . باید اسممونو بنویسین.![]()
خانمه تعجب کرده بود گفت : برادرا ببخشید فکر می کنم اشتباه اومدین برای چی من باید اسمتونو بنویسم ؟ ![]()
ما هم زرنگ بازی در آوردیم گفتیم : نخیر باید اسممونو بنویسین که ما میخوایم شاگرد اول بشیم !!! ![]()
خانمه دیگه حسابی تعجب کرده بود گشت از تو کشوی میزش یه پاکت در آورد گفت : باشه اسماتونو بگین تا بنویسم . ما هم اسمامونو گفتیم و شاد و خوشحال اومدیم بیرون که شاگرد اول بشیم و سکه جایزه بگیریم ... ![]()
دو سه روز بعدش توی خیابون منتظر دوستم واستاده بودم یه کتاب هم دستم بود ... بعد همون پسره و دوستاش داشتن رد می شدن یکیشون بلند گفت این چرا اینجا واستاده ؟ ... یه نفر دیگه هم از بینشون بلند داد زد مگه نمی دونی ؟ می خواد شاگرد اول بشه . بعد همشون خندیدن و رفتن
... نامردا سر یه هفته کل مدرسه رو پر کرده بودن و تا یکی دو ماه همه مسخرمون می کردن !!!
تا حالا هیچ کس منو اینطوری سر کار نذاشته بود ! ![]()
----------------------------------
شانس هم که ندارم ... یه عالمه فیلم خریده بودم که نصفشو برای عید تلوزیون گذاشت
... اگه می تونی منو بگیر ، بلوک 13 ، شبی در موزه و چند تا دیگه که الان یادم نمیاد .
ولی یه پیشنهاد : اگه فیلم مرحوم (departed) گیرتون اومد حتما ببینیدش فوق العاده اس . ![]()
دیگه من برم ...
فعلا ... ![]()

