سلام .
خوبین ؟
منم بد نیستم .
شنبه صبح نزدیک 6 رسیدیم . رفتم یه دوش گرفتم و صبحانه خوردم بعد هم رفتم کلاس فیزیک
حسابی سیاه شدم
مسافرتمون بد نبود . فقط مثل همیشه اول من داداشمو هل دادم تو آب یه ذره پاهاش خیس شد ولی چند دقیقه بعدش نمی دونم چی شد که همه جام خیس شده بود
نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم توی دریا شنا کنم . بچه بودم خیلی زیاد می رفتم اما این دو سه بار آخر اصلا پامو تو آب نذاشتم
تازه بچه های تیممونم دیدم
با دوستم رفتیم بلیط بخریم برا تهران تا کارمونو تکمیل کنیم . اما هیچی بلیط نبود ... ما هم حتما حتما باید هفت مرداد تهران باشیم تا طرحمونو با همکاری جهاد شریف تکمیل کنیم . نامردا یه دستگاه دارن که هیچ جا تو ایران نیس . میگن شما همه اطلاعاتو دستورات لازمو به همراه غلظت محلولهایی که می خواین روی سطح شیشتون اسپری کنین به ما بدین . ما هر بار که دستگاهو روشن کنیم 150 هزار تومان ازتون میگیریم !!!
تازه این روش معمولیشه ... که فقط به ضخامت 50 نانو لایه میکشن . حالا اگه ما بخوایم خواص نانویی رو هم بهش اضافه کنیم لایه ای 500 هزار تومان میشه که ما بیخیال شدیم دیدیم خیلی گرون میشه همون روش اولو استفاده میکنیم تا ببینیم جواب میده یا نه
اون دفعه قبلی که رفته بودیم باهاشون برای هفت مرداد قرار گذاشتیم که تا 10 مرداد از لحاظ عملی هم تکمیل بشه و تا 13 مرداد آزمایشامونو تکمیل کنیم و آماده بشیم برای 14 مرداد که اعزام میشیم برای جشنواره مادرید اسپانیاس .
البته به درخواست زیاد دوستان قراره از تهران یه سری هم بزنیم به دانشگاه صنعتی اصفهان !!! آخه من تا حالا اصفهان نرفتم ... تازه میگن دانشگاه اصفهان از لحاظ نانو خیلی پیشرفته اس و از تهران هم قوی تره .بعد هم یه تاییدیه از اونجا بگیریم خوبه . یه دوری هم می زنیم تو اصفهان قشنگه ...
البته کم کم با دوستم داریم به این نتیجه میرسیم که شیرازم جاهای قشنگی داره باید دانشگاش خوب باشه ... تبریزم الان هواش خنکه باید دانشگاهاش خوب باشن . عید هم یه سری به کیش می زنیم عیدا هواش خوبه . دانشگاهاشون شاید خوب باشه !!!
سه شنبه هم داوری جشنواره خوارزمیه
چند وقته رفتم تو مد آهنگ های خارجی ... قبلا اصلا ازشون خوشم نمی اومد اما الان برعکس شده ... الانم دنبال یه آهنگ به اسم I wanna love you می گردم که هیچ جا نیس . آلبوم roots جیپسی کینگم نمی تونم پیدا کنم
دیگه اینکه از وقتی از مسافرت برگشتیم اصلا حوصله وب نویسی ندارم ... می خواستم کلا تعطیلش کنم اما بعد منصرف شدم گفتم اگه من نباشم شما به چه امیدی میاین تو اینترنت.
شروع کردم به درس خوندن ... فعلا فیزیک و شیمی و حسابانو شروع کردم که اینطوری که به نظر میاد تا قبل از اول مهر فیزیک و شیمی تموم میشه
این دفعه هیچ اتفاق خنده داری نیافتاد چون خیلی سرم شلوغ بود و وقت نداشم زیاد سوتی بدم .
شاید هفته دیگه ...
تا حالا که دعا نکردین ... جون من ایندفعه رو دعا کنین که برای مرحله نهایی خوارزمی بریم بالا .
مراقب خودتونم باشین .
فعلا ![]()
سلام ...
خوبین ؟
این هفته به طور کامل در بیکاری و بی برنامگی گذشت ...
هنوز کارمون معلوم نیس .
وضعیت بورسیمون هم اصلا مشخص نیس خیلی داریم اذیت میشیم .
ولی مهم نیس . بی خیال دنیا . من که می دونم آخرش باید اینجا بمونم و کنکور بدم !!!
راستی ما دوشنبه این هفته با اجازتون یه سر میریم مسافرت ... هنوز نمی دونم کجا ولی ایندفعه کاری نیس و با خانواده برا تفریحه فکر می کنم بریم شمال ... نمی دونم چرا جدیدا به خیلی چیزا بی تفاوت شدم ...
وایییییییییی ... یه سوتی دادم در حد و اندازه های تیم ملی ... من دیوونه نمی دونم چی شد اصلا یادم نبود روز مادر چه وقتیه ... یعنی می دونستم نزدیکه ها ولی فکر نمی کردم به این زودی باشه ... تا اینکه دو شب پیش داداشم و خانمش سر زده اومدن خونمون ... در باز کردم دیدم یه هدیه بزرگ دست داداشمه ... یه لحظه همه جا سیاه شد ... حسابی آبروم رفت ... تا دو ساعت خودمو نفرین می کردم ... البته دیروز جبران کردم ولی بازم خیلی بد شد ... مگه هر سال تو شهریور نبود ؟!!
اول واسه قالب وبلاگم بگم که من بعد از کلی بد بختی تونستم برای خودم یه قالب قشنگ بسازم اما وقتی روی وبلاگم گذاشتم یه دفعه همه چی به هم ریخت ... فعلا تا اطلاع ثانوی از همین قالب استفاده می شه !!!
این هفته پر از سوتی بودم . دیروز هم سر کلاس زبان یه سوتی خیلی بد دادم .![]()
داشتم یواشکی با دوستم صحبت می کردم معلممونم داشت برای خودش حرف می زد . همینطوری بین حرفاش که بعضی وقتا گوش می کردم دیدم یه اشاره کرد به شهید هاشمی نژاد ... بعد من و دوستم دیگه مشغول صحبت کردن شدیم نفهمیدیم دیگه چی میگه ... یه دفعه به انگلیسی یه ذره به من گیر داد و گفت فهمیدی ؟ منم گفتم بله گفت معنیش چی میشه ؟!!! منم یه ذره با خودم فکر کردم بعد یه دفعه از دهنم در رفت گفتم شهید هاشمی نژاد
!!! کلاس ترکید . ولی معلممون اصلا نخندید به جاش جای منو عوض کرد .![]()
دیگه اینکه امروز رفته بودیم باغ ... داشتیم برمی گشتیم که دیدیم صدای میو میو میاد ... یه ذره اون طرف تر دیدیم توی یه لوله یه بچه گربه کوچولو بود یکی از پاهاش هم شکسته بود ... یه سگ بزرگ هم اون طرف تر منتظر بود تا بچه گربه از توی لوله بیاد بیرون و اون بخوردش
... بعد من و داداشم فرشته نجاتش شدیم گربه رو در آوردیم
... بیچاره مامانم خیلی داغ کرده بود اما داداشم گربهه رو برد خونه خودشون تا فردا با هم ببریمش دامپزشکی ... ![]()
چند وقت پیش داشتیم با دوستام صحبت می کردیم و اخبار جدیدو به هم می دادیم که کی چی شد کی چيکار کرد و بعد یکی اخبار کشید به هاليوود که آنجلينا جولی داره بچه دار می شه و برد پيت داره بابا می شه و اين حرفا ... که یکی از دوستام برگشت گفت اصلاً از کجا معلوم که بچه ی برد پيت باشه و اون یکی دوستم خیلی با اطمینان جواب داد گفت خوب دیونه آزمایش MRI می گيرن معلوم می شه ديگه ... من و دوستمم اون موقع نفهميديم اين چی گفت .... بعد چند دقيقه يه کمی که فکر کرديم اين چی گفته يهو زديم زير خنده گفتيم : آزمايش چی ؟! اونی که تو می گی DNA هست MRI که برا يه چیزه ديگست !!! ![]()
اونم می خواست کم نیاره و درستش کنه گفت آره این ام آر آی برای بیماری های ام اس انیه !!!
ما دیگه داشتیم از خنده می ترکیدیم گفتیم بیماریهای چی چی ؟ ام اس انی ؟ این بیچاره هم می اومد درستش کنه می گفت نه ... منظورم اس ام بوده !!! دیگه هرچی اس ام اس و ام اس ان و ... بود گفت تا فهمید ام اس درسته !!!! ![]()
چند روز پیش هم رفتم ساعت سازی گفتم آقا ببخشید بند ساعتم کنده شده اگه لطف کنید درستش کنین ... مرده گفت کار من نیس من گفتم یه دقیقه بیشتر طول نمیکشه ... اگه فنرشو بدین خودم جا می اندازمش !!! مرده خنده اش گرفته بود گفت پسرجان اینجا عینک سازیه ... ساعت سازی مغازه بقلیه !!! ![]()
وای می دونین وحشتناک ترین حالتی که ممکنه برای من اتفاق بیافته و افتاده چی بوده ؟ اینکه تو دندان پزشکی زیر معاینه خندتون بگیره
!!! اون موقع که دندونام ارتودنسی بود ماهی یه بار باید برا معاینه می رفتم ... یه بار یاد یه چیزی افتاده بودم دکتره تا دستشو می کرد تو دهنم من خندم می گرفت دهنمو می بستم !!!
تا اینکه خود دکتره هم خنده اش گرفت گفت تو بخند تا من یه سر به بقیه بزنم و برگردم . خیلی زشت شد . ![]()
این عکسم خیلی جالبه ... خوب نمی خوان کسی از عابر بانک استفاده کنه چرا می ذارن ؟!! ![]()
خوب دیگه ...
نمی دونم چرا جدیدا از آپایی که می کنم زیاد خوشم نمیاد ...!
فعلا ![]()
سلام ...!
من و دوستم یه شنبه رفتیم و دیروز برگشتیم .
اول که سوار قطار شدیم به غیر از من و دوستم یه پیرمرد هم توی کوپمون بود که یه ساعت بعد از حرکتمون خوابید . چند ساعت بعد توی ایستگاه شاهرود یه پسر جوونی با دمپایی و بدون هیچ وسیله ای سوار قطار شد . از همون اول هم رفت طبقه بالای قطار دراز کشید هی به ما نگاه می کرد از اون لبخندای مرموز می زد . همونجا به دوستم گفتم به جون خودم این دزده ...
من یکی دو ساعت دراز کشیده بودم و سعی می کردم خوابم نبره که یه دفعه دیدم سرشو از رو تخت آورد پایین آروم نگاه کرد ببینه همه خوابن یا نه ... بعدش منو دید یه لبخند مرموز زد منم یه لبخند مشکوک بهش زدم دوباره رفت بالا .
اینو که دیدم بلند شدم نشستم تا 4 صبح که رسیدیم تهران یه لحظه هم نخوابیدم ...
4 صبح تا پنج و نیم تو راه آهن نشستیم بعد رفتیم اداره ثبت اسناد و اختراعات اونجا هم تا ساعت 2 معطل شدیم تا اینکه اختراعمونو ثبت کردیم و بعدش رفتیم هتل و ...
روز بعدش هوا خیلی گرم بود ... رفتیم دانشگاه شریف و باهاشون صحبت کردیم قرار شد ۸ مرداد برگردیم تا کارو باهاشون شروع کنیم . همون بیرون هم ناهار خوردیم وقتی نزدیک هتل شدیم یه دفعه یه بارون خیلی شدید اومد
حدود ساعت 9 دیدیم هوا خیلی خوبه رفتیم بیرون یه ذره بگردیم که ای کاش نمی رفتیم . از میرداماد تا ونک پیاده رفتیم تا از ونک تاکسی بگیریم برگردیم هتل اما از شانس ما همون موقع بنزینو سهمیه بندی کردن از میدان ونک تا پمپ بنزین ولی عصر ماشینا تو صف پمپ بنزین بودن

یه سوتی هم دادم ... داشتیم از پله برقی مترو میرفتیم بالا ... یه دختر هم چند تا پله بالاتر از ما بود مدام انگشتشو میذاشت روی نرده پله برقی انگشتش می رفت پایین دوباره برش می داشت می ذاشت بالا تر ... منم امتحان کردم دیدم چه کار جالبیه ... به دوستم نگاه کردم خندیدم دیدم دوستم خیلی مشکوک بهم نگاه می کنه داره سعی می کنه جلو خندشو بگیره برگشتم جلومو نگاه کردم دیدم دختره خیلی عصبانی داره بهم نگاه میکنه
نیشمو مثل گارفیلد (گارفیلد یه کارتون خیلی قشنگ درباره یه گربه اس که وقتی خونه رو به هم میریزه و صاحبش میاد تو خیلی قشنگ نیششو باز می کنه ) باز کردم بهش نگاه کردم
. بعدش سرمو انداختم پایین از خنده ترکیدم .
چهارشنبه هم حرکت کردیم و برگشتیم . خوشبختانه هم قطارامون خیلی بچه های خوبی بودن . هر دو تا هم جوون بودن تا 2 شب باهاشون بلوتوث بازی می کردیم !!! ![]()
حالا چند تا خاطره بگم :
البته این یه مورد من هیچ نقشی توش نداشم ... فقط به اجبار مسئولین مربوطه رو همراهی کردم ![]()
من تو مدرسه ها زیاد از خونه بیرون نمی رفتم اما الان که تابستون شده بیشتر میرم بیرون ... همسایه رو به روییمونم دو تا داداشن بچه های خوبی هم هستن فقط خیلی آمپرشون بالاس
... چند وقت پیش من دم در بودم باهاشون صبحت می کردم که یکیشون ماشینه باباشو ( هنوز گواهینامه نداره اما همیشه ماشین دستشه ) برداشت منم به زور سوار کردن که بریم یه دوری بزنیمو و هوا بخوریم . منم بچه پاک و معصوم و خوبی ام اما دیدم دل مومنو شکستن خوب نیس برا همین یه ذره همراهیشون کردم و سوار شدم .
من عقب نشسته بودم این دو تا هم هر چی باند و ساب و اسپیکر بود وصل کرده بودن عقب ماشین .من هی بالا و پایین میرفتم ... کمر درد گرفته بودم از پس امواج صوتی می کوبید به صندلی
!!! منو چه به این کارا آخه ... من باید بیشنم تو خونه در سکوت کامل نمودار بازتاب تابش یو وی از سطح شیشه رو با نمودار شکست لایه ای صوت مطابقت بدم !!!
خلاصه اینکه همینطوری داشتیم می رفتیم که پلیس گرفتمون و پیادمون کرد
. یکی از پلیسا داشت با علی (یکی از داداشا که راننده بود ) صحبت می کرد ( علی چند بار دیگه هم گیر پلیس افتاده بود اما همیشه گذاشتن بره ) که منو و محمد ( اون یکی داداشه ) دیدیم یکی از این دخترای تقریبا بد حجاب از اون طرف داره میان ... به نظر خیلی ترسو میومد چون تا پلیسا رو دید راهشو عوض کرد.
داشت تند و تند از یه طرف دیگه می رفت که محمد بلند گفت : ... بگیرش...سرباز داره در میره...بدو که اسلام بر باد رفت...![]()
![]()
![]()
سربازه خنده اش گرفته بود نمی دونست چیکار کنه هی اینور و اونور رو نگاه میکرد تا طرفو رو پیدا کنه ... دختر هم تا شنید انداخت توی یه کوچه ... بیچاره داشت اشکش در می اومد . دو دقیقه بعد به ما تذکر دادن که صدای ضبطو کم کنیم بعد هم آزادمون کردن ![]()
.
چند وقت پیش هم تولد حضرت ابوالفضل بود ... دختر خاله منم که مهدکودک میره . توی مهد کودکشون جشن گرفته بودن اولیا هم حتما باید می رفتن ... اتفاقا منم اون روز خونه خالم بودم و به اصرار خالم رفتم مهد کودک دختر خالم تا از اون طرف همه با هم بیایم خونه ما ... خیلی جالب بود ... این بچه ها کلی آدم می خندونن . منم جدیدا یه مشکلی پیدا کردم که وقتی خنده ام میگیره اصلا نمی تونم خودمو کنترل کنم . همیشه اینطوری ام => ![]()
اول که معلمه به زحمت بچه ها رو ساکت کرد و گفت بچه های گلم بیاین با هم شعر فلانو بخونیم ( اسم شعرو یادم نیس ) خانم معلمه شروع کرد به شعر خوندن اما بچه ها خیلی جالب بودن . يكي گريه ميكرد يكي گوش بغل دستيش رو ميگرفت.....يكي فرار ميكرد و ميرفت پيش مامانش......يكي از بغل مامانش پايين نمي اومد......دو نفر براي خودش یک بیتو مدام تکرار می کردن و ... منم به زحمت خودمو نگه داشته بودم که خنده ام نگیره نشسته بودم کنار خالم . ![]()
بالاخره معلمه بیخیال شد و بعد اینکه بچه ها رو ساکت کرد گفت : گل های مهد یاس امروز تولد کیه ؟
ما تو مشهدیم دیگه . اینجا هم اولین اسمی که حتی قبل از مامان و بابا یاد میگیرن تولد اما رضاس ... اون روز تولد حضرت ابوالفضل بود اما همه بچه ها یک صدا با هم گفتن تولد امام رضا !!!![]()
من دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم بلند زدم زیر خنده
... مربیشون برگشت یه نگاه شکست خورده به من انداخت بعد
دوباره به خودش مسلط شد شروع كرد به توضيح دادن مفصل زندگي حضرت ابالفضل:
نه عزیزای دلم ... خیلی وقت پیش توی این روز برادر امام حسین به دنیا اومده بعد کربلا شده و .............
بعد از یه ربع که زندگی کامل حضرت ابوالفضلو برای بچه ها تعریف کرد دوباره گفت حالا گلهای من بگین امروز تولد کیه ؟
بچه ها هم همه با هم گفتن تولد امام رضا !!! ![]()
![]()
![]()
حالا منو بگین داشتم قهقهه می زدم ... برای اینکه ضایع نشه گوشیمو در آوردم از سالن رفتم بیرون ... بعد هم یه زنگ به خالم زدم گفتم من دیگه نمیام تو و منتظر شدم تا اون بیان بیرون!!!! ![]()
یه سوتی خیلی بزرگ هم دادم که الان تعریفش نمی کنم چون ممکنه هفته دیگه هیچی برا گفتن نداشته باشم !!!
پس تا هفته دیگه
فعلا ![]()
![]()
سلام...
خوبین ؟
این هفته خسته کننده بود ... هر روز دنبال این طرحمون این طرف و اون طرف می رفتیم ... آسمونم فهمیده بود ما قراره این روزا خیلی راه بریم حسابی جوش آورده بود ... با دوستم سوار تاکسی می شدیم احساس می کردم اطرافمو با آهن گداخته شده پوشوندن .
بالاخره هرچی تاییدیه و معرفی نامه و مدرک و ... لازم بود جمع کردیم تا بریم تهران بعد از ثبت اختراع با دانشگاه شریف کارمونو ادامه بدیم . چون دستگاههایی که می خوایم اینجا نیس .
دیروز هم رفتیم بلیط بخیریم ... اما وقتی رسیدیم از ساعت ۷ گذشته بود و همه شرکت های مسافربری تعطیل بودن ... افتاد به شنبه .
اگه بتونیم یه شنبه شب راه می افتیم که دوشنبه صبح زود تهران باشیم .
فقط یه مشکل کوچولویی که داریم ... چون ما زیر ۱۸ سالیم و مجرد هم هستیم بهمون اتاق نمیدن ... البته ما یه عالمه معرفی نامه و ... گرفتیم که بهمون اتاق میدن ... اما من که می دونم آخرش مجبور میشیم یا تو فرودگاه بخوابیم یا تو حرم امام .
دوستم میگه بریم هتل امام ... اونجا بعضی وقتا چایی هم میدن
اما من میگم بریم فرودگاه بخوابیم ... تلوزیون هم داره ![]()
یه مشکل دیگه ای که هست اینه که من هر وقت تهران رفتم با ماشین بودم... خودم زیاد بلد نیستم برا همین فکر کنم اگه گم نشیم دو ساعت طول میکشه تا بخوایم بریم از یه جا به جای دیگه. ( البته من نقشه تهرانو ریختم رو موبایلم اما فکر نمی کنم خیلی فایده ای داشته باشه ) ![]()
حالا که فکر می کنم با خودم میگم عجب قدرتی دارم .... چطوری تونستم مامانمو راضی کنم که بزاره تنها برم ؟!!! ![]()
دعا کنین کار ثبت زیاد طول نکشه ... یعنی قبل از مرداد تموم بشه . چون برای جشنواره مادرید که توی مرداد برگذار میشه حتما باید مدرک ثبت اختراع کشور تابع رو داشته باشیم .
چند روز پیش یه خانمی زنگ زد خونمون پسرداییم گوشی رو برداشت ... مثل اینکه خانمه بانک ملتو می خواسته .... چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد خودم گوشی رو برداشتم ... دیدم همون خانمه اس که بانکو می خواسته ... گفت اونجا بانک ملته ؟ منم گفتم نه ... بعدش پرسید شماره بانک ملت چنده ... می خواستم بهش شماره ۱۱۸ رو بدم اما یه فکر بهتر به سرم زد : گفتم گوشی دستتون . چند دقیقه بعد بهش گفتم یادداشت بفرمایید بانک ملت شعبه میدان شهدا ( یه شماره از خودم گفتم ) بفرمایید با آقای کلهری وصل کنند . بگین فلانی معرفیتون کرده تا سریع تر کارتونو راه بندازن .
بیچاره خانمه کلی تشکر کرد .
یه بار هم با برادرمو و دوستاش رفته بودیم شام بیرون ... اینا یه عالمه غذا سفارش دادن و حسابی خودشونو و منو تحویل گرفتن و خلاصه کاملترین سرویس غذا رو سفارش دادن ... گارسونا هم همه خوشحال بودن که اون شب کلی پول به جیب می زننن (آخه ۹ نفر بودیم ) مدام دور و بر ما می چرخیدن
شام تموم شد ما هم همه بلند شدیم رفتیم جلوی صندوق . که یکی از دوستای داداشم گفت قربان دست شما درد نکنه حالا اگه ظرفی دارین یا رستوران کاری داره که انجام بشه به اندازه پول غذا ما در خدمتتون هستیم . مدیر رستورانه مثل من فکر کرد اون شوخی میکنه یه ذره الکی خندید گفت خواهش می کنم قربان . بعد دوست داداشم گفت نخیر جدی می گم . صاحب رستورانه بیچاره یه ذره به ما نگاه کرد گفت شوخی می فرمایید نه ؟ منم که از همه جا بی خبر مونده بودم چیکار کنم !!! ![]()
صاحب رستورانه وقتی فهمید قضیه جدی خیلی بهمون گیر داد که همین شما جوونایین که اینکارا رو می کنین و ... از این حرفا بعدش گفت برید بیرون نمی خواد کاری کنین .
بعد که اینو گفت ما داشتیم می رفتیم بیرون دوست داداشم از تو جیبش پول در آورد حساب کرد ... نمی دونین صاحب رستورانه چقدر ذوق کرده بود . ![]()
![]()
چقدر این پست مسخره شد ... کاشکی نمی نوشتم . ![]()
خلاصه اینکه انشالله ما دیگه رفتنی شدیم ... برامون دعا کنین ( برای من بیشتر دعا کنین
)
![]()

