خوبین ؟
روزه هاتون قبول باشه !
تا اونجایی گفتم که وقتی به سرپرستمون زنگ زدم و بعد از اینکه یه دل سیر بهمون فحش داد گفت ساعت 11 در خوابگاهو می بندن . ما هم سریع یه آژانس گرفتیم و رفتیم خوابگاه دانشگاه شهید رجایی تو لویزان ! ساعت 11 و ربع رسیدیم . جای بدی نبود . بقیه بچه ها همه اتاقا رو پر کرده بودن ما مجبور شدیم بریم تو اتاق سرپرستا !!!
رفتیم از فتوحاتمون برا سرپرستمون تعریف کردیم. اونم حسابی خوشحال بود که بچه های منطقه خودش تو اتاقشن و این کارارو اونا انجام دادن بعد از اینکه ما حرفمون تموم میشد یه دل سیر می خندید بعد 3 بار برای بقیه سرپرستا تعریف می کرد
چشمتون روز بد نبینه بعد از صبحانه رفتیم توی ساختمون اصلی دانشگاه دیدیم اسم طرح ما رو اولین طرح برا داوری رد کردن
خلاصه که بعد از چند تا سوال کشف کردیم از 4 تا داور یکیشون دکترای فیزیک جامد داره و 16 ساله روی نانوپوشش ها کار می کنه
خلاصه همین دو تا حسابی اذیتمون کردن . یکیشونم می خواست به زور ثابت کنه که ما طرحو از یه جایی دزدیم

وسط که منم لباس زرده دوستمه .آبیه از سبزواره طرحش یه صندلی نجات بود (که عملیاتامونو با اون انجام می دادیم )مشکیه(دستگاه تصفیه گازوئیل) و نارنجیه(یادم نیس طرحش چی بود ) هم فکر کنم مشهدی باشن
قرار بود فردا صبحش ساعت 6 راه بیافتیم . منم یه طرح ریختم که تا صبح با بقیه بچه ها بیدار بشینیم به جاش فردا تو اتوبوس بخوابیم
. خلاصه اینکه تا 12 نشستیم حرف زدیم و بازی و سر صدا کردیم تا اینکه سرپرست بچه های یاسوج اومد اعتراض کرد
. ما هم رفتیم بیرون نگهبان خوابگاهو بیدار کردیم ازش راکت پینگ پنگ گرفتیم
. یه ساعت هم اونجا بازی کردیم . بعد خسته شدیم . دوباره رفتیم بیدارش کردیم راکتا رو بهش پس دادیم
. بعد رفتیم تو خوابگاه یکی از بچه ها لب تاب آورده بود نشستیم فیلم نگاه کردیم فقط مشکل این بود که فیلمش صدا نداشت ... زیر نویسم نداشت فقط تصویر بود ! ![]()
. نزدیک ساعت ۳ نصف بچه ها خواب بودن نصفه دیگه هم گیچ ... منم دوستم و یکی دیگه از بچه ها رو بلند کردم با هم رفتیم 10 تا لیوان یه بار مصرف پر آب کردیم . اول رفتیم توی یکی از اتاقا که نصف بچه ها توش خواب بودن توی کفش همشون آب ریختیم
. بعد هم رفتیم توی خوابگاه بچه های تربت اونا هنوز داشتن فیلم نگاه می کردن . آروم از پشت سرشون توی کفشاشون دونه ، دونه آب ریختم
اومدم بیرون داشتیم می رفتیم و می خندیدیم که یه دفعه در اتاقشون باز شد حمله کردن
. ما هم سریع رفتیم توی اون اتاقی که اول تو کفشاشون آب ریختیم درو قفل کردیم رفتیم زیر تختاشون دراز کشیدیم
. پایینه درا یه هواکش داشت . بچه های تربت هم هواکشو باز کردن یه پارچ آب ریختن تو اتاقمون
. از صدای آب یکی از بچه های شهرستانی (طرق ) که تو اتاق بود از خواب بیدار شد ما هم سریع گفتیم اینا اومدن یه سطل آب ریختن تو اتاق کفشاتون خیس شد ![]()
!!!
اونم بلند شد رفت سطل آشغالو برداشت آشغالاشو خالی کرد پر آبش کرد از زیر در ریخت تو اتاقشون
!!! بعد اونا آب و شامپو با هم مخلوط کردن آب کف ریختن
باز ما پوست تخمه ریختیم تو سطل آشغال و ....
(بماند که من یه سطل آب دستم گرفته بودم کشیک می دادیم تا اگه در اتاقشونو باز کنن بریزیم روشون اما بعد در اتاق بقلی که سرپرستا توش بودن باز شد منم دستپاچه شدم سطلو رو خودم خالی کردم
! ) تا 5:5 هر دو تا اتاقو به گند کشیدیم .... 5:5 هم همونجا خوابیدیم تا 6 که سرپرستامون اومدن بیدارمون کردن ... بیچاره ها حسابی تعجب کرده بودن که چرا همه جا خیسه
!!!.... خلاصه اینکه کفش همه خیس بود به غیر از کفش منو و دوستم که تو اتاق سرپرستا بود . ![]()
ولی توی اتوبوس هم هیچی نخوابیدم ... با بچه ها صحبت می کردیم خوب بود . اما سرپرستمون نمی دونم چرا به من شک داشت از همون اول گفت تو بیا جلو کنار من بشین
... هرچی گفتم اینجا می خوام کنار بچه ها باشم گفت نه بیا اینجا من تنهام ...
خلاصه منم یک ساعت جلو نشستم و خوابوندمش بعد دوباره برگشتم وسط اتوبوس پیش بقیه بچه ها![]()
!!! اینم قضیه خوارزمیکاری من بود ... الان که نوشتم با خودم میگم خیلی مسخره شده ... شاید هیچ وقت شما اینو نخونین ... یعنی هیچ وقت اینو پست نکنم
!
دیگه اینکه اگه روزه میگیرین سر افطار برام دعا کنین من نمی تونم تو کنکور قبول بشم . همه امیدم به همین خوارزمیه !!! ![]()
![]()
راستی شما دیروز روزه گرفتین ؟!! من که مرجع تقلیدم امروزو روز اول ماه اعلام کرده بود.به بقیه کار ندارم اما مثل اینکه تو ایران پنجشنبه رو روز اول اعلام کردن ! ![]()
مواظب خودتون باشین .
فعلا ... ![]()
پ . ن =>این لغت خوارزمیکارو هم خودم اختراعش کردم . البته اونجا که بودیم به یکی از داورا هم سرایت کرده بود !
سلام ...
این دفعه غیبت کبری داشتم !!!
اینقدر اتفاق افتاده که نگین ... جاتون خالی
دارم فکر می کنم ... همایش بابل
اول از بابل شروع می کنم .
هیچی ... خیلی جو بدی بود. ولی در مجموع خیلی خوش گذشت
اما توی راه برگشت دیگه بلوتوثمو روشن نکردم چون چند تا از این خانما پر رو شده بودن . یه فکرایی برا خودشون کرده بودن ... ! برا همین دیدم بهتره دیگه بلوتوثم روشن نباشه
جمعه ظهر رسیدیم مشهد . شنبه با دوستم رفتیم تهران !!!
جاتون خالی صبحا می رفتیم دنبال کارامون . عصرا هم می رفتیم تفریح
خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت ...
اما ما هم تصمیم گرفتیم از این جایزه هامون درست استفاده کنیم . داریم از ستاد ترویج نانو مجوز می گیریم که اولین انجمن نانو دانش آموزی ایرانو افتتاح کنیم . خودم هم قراره مدرسش باشم
. البته برنامه ای که داریم بیشتر شبیه کارگاس تا کلاس . اگه خواستین توش عضو بشین بگین . هر چی بیشتر بشین به نفع ماس !
راستی رفتیم پیش آقا !!! (دیدار نخبگان با رهبر ) ![]()

اول باید ساعت 7 می رفتیم دانشگاه تهران ... اونجا بهمون صبحانه دادن . بعد سوار اتوبوسمون کردن از اونجا بردنمون بیت رهبری . توی خیابون فلسطین پیادمون کردن گفتن بقیه مسیرو باید پیاده بریم . یه ذره راه رفتیم بعد رفتیم تو کوچه ی بیت!!!
خیلی خطرناک بود ... خیلی حفاظت ترسناکی داشت . شونصد تا ایست بازرسی داشت . فکر کنم 5 بار بازرسیمون کردن ! نامردا هر چی که داشتیم ازمون گرفتن . موبایل کیف . حتی کتاب و خودکارم نمی ذاشتن ببریم داخل . بعدش کفشامونم ازمون گرفتن ... ایست بازرسی آخرم یه بازرسی بدنی کامل شدیم . فقط مونده بود عکس برداری داخلی بدن ازمون انجام بدن ! دیگه اینکه حسابی سبک شدیم
! 
ما که رسیدیم سالن تقریبا شلوغ بود ... اون ردیفای آخر یه جایی پیدا کردیم نشستیم . منم کمردرد دارم بهتره که به یه جایی تکیه بدم اما هیچ جایی نبود . این خبرنگار جوونه هس که خیلی جو گیره توی اخبار ۲۰:۳۰ و اخبار ۲۲ هم خیلی گزارش تهیه می کنه اومده بود از همه چرت و پرت می پرسید ! به هرکی می رسید می گفت از چه رنگی خوشت میاد . البته ما چون جای شلوغی نشسته بودیم خدا رو شکر نتونست بیاد . ![]()
من که نفهمیدم مسئولا با توجه به چه معیارهایی 6 تا پسر بسیجی و 3 تا دختر چادری رو انتخاب کردن تا واسه رهبر صحبت کنن
. همه سر و صدا می کردن خیلی ها مثل من خودشون نمی خواستن صحبت کنن اما می گفتن که این 9 نفر هیچ کدومشون انتقاد نمی کنن ... بعدشم یه حاج آقایی شونصد بار بهشون گفت یه وقت حرف بدی نزنن تا یه وقت به مزاج رهبر عظیم و شان انقلاب خوش نیاد و ... ![]()
![]()
خلاصه اینکه حدود ساعت ده آقا اومدن !!! ![]()
تا دوازه و ربع صحبت کردن. من داشتم از کمر درد می مردم تا اینکه آقا دستور نماز دادن ! خدا عمرش بده . کمرم داشت می شکست . زیر سایه آقا نماز خوندیم .
بعدشم رفتیم برا ناهار ... ناهار خوبی بهمون دادن بعد بردنمون سالن اجلاس سران که اون یکی آقا(رئیس جمهور) بیاد برامون سخنرانی کنه !![]()

اینقدر با دوستم خندیدیم ... شلوغ شده بود همه می خواستن برن تو یکی داد می زد خواهرا از اون در برادرا از در پشتی ... بعد معلوم شد دوباره دارن بازرسی می کنن !!! دوباره کیف و کفش و گوشی و ... رو که موقع ناهار بهمون داده بودن و ازمون گرفتن ... ![]()
یه ذره وقت کشی شد تا بالاخره ساعت 6 برامون اکران فیلم روز سوم گذاشتن !!! از این فیلمای راجع به خرمشهرو و جنگ بود . ![]()

کارت شرکت توی همایش
بعدشم رییس ستاد نخبگان و معاون رئیس جمهور اومدن حرف زدن بچه ها هم همه خسته شده بودن هر چند ثانیه یه بار همه با دست زدن صحبت اونا رو قطع می کردن ... خداییش نخبه ایما !!! ![]()
![]()
بعدش دیگه مسئولا دیدن بیشتر از این نمیشه نخبه جماعتو سر کار گذاشت گفتن آقای دکتر احمدی نژاد در اجلاس سران کشورهای غیر متعهدن نمی تونن تشریف بیارن ...! ![]()
بعد دوباره وسایلمونو بهمون پس دادن رفتیم شام خوردیم و پرتمون کردن بیرون !
حدودا ساعت 10 و نیم بود . گوشیمو نگاه کردم دیدم 4 بار سرپرست تیم اعزامی از طرف استان خراسان به جشنواره خوارزمی بهم زنگ زده
وقتی بهش زنگ زدم گفت تو کجایی ؟!!... ساعت 11 در خوابگاهو می بندن ...
( تیم بچه های جشنواره خوارزمی از استان خراسان اومده بود تهران برا داوری قرار بود ما هم شب تو خوابگاه بهشون بپیوندیم ). خلاصه اینکه سریع یه آژانس پیدا کردیم گفتیم ببرتمون لویزان ... اول گفت 7 هزار تومان
... بعد گفتیم ما نخبه ایم و از مشهد اومدیم الانم پیش آقا بودیم 4 تومان ازمون گرفت
!!! ( البته بازم گرون گرفت
)
حالا چون نه وقت دارم نه حوصله ... این پست هم خیلی خیلی طولانی میشه جشنواره خوارزمی رو می ذارم تو پست بعدی می نویسم .
برام دعا کنین . ![]()
مواظب خودتونم باشین . ![]()
![]()
پ.ن => عکسا رو قبل از اینکه موبایلارو بگیرن گرفتیم . اگه کیفیتشون پایینه ببخشید .

